چهارشنبه، 26 دسامبر 2007
صبح داشتم از دانشگاه می رفتم سر کار و از درست نشدن کارای دانشگاه ناراحت بودم. ولی اون راننده تاکسی میانسال محترم با ادبی که تو ماشینش “Knocking on heaven’s door” و “Always” گوش می کرد، کلی حالم رو خوب کرد.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:25 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 26 دسامبر 2007
قبلا هم گفتم که اصولا به مردم کم حسودی می کنم و به چیزای بیخود حسودی می کنم. یکی از موارد حسودی دیشب بود که دیدم برای پسر همسایه از “فندر میوزیکال اینسترومنتز کورپوریشن” نامه اومده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:23 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 14 دسامبر 2007
Ash Reshteh Massacre
من نمی دونم چرا بین این همه قابلمه غذا و بین این همه اتاق، باید قابلمه آش سر از اتاق من در بیاره و اصلا چرا باید چپه بشه. حالا چپه شد به جهنم، چرا این آش باید راهشو کج کنه و صاف بره تو اون پوشه ای که تاییدیه مقاله و تاییدیه هیات داوران و تاییدیه رتبه رو گذاشته بودم!
[
5 نظر]
اينو آیدین در ساعت 11:44 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 8 دسامبر 2007
ساز و آواز عوض شد. وقتی Buddy Holly گوش می کنی، یه ذره معنی The day music died رو می فهمی.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 6:10 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 20 نوامبر 2007
من نمی دونم چرا MCI احمق این GCهای مرده شور رو تعطیل نمی کنه. دیگه خسته شدم از دست این پروژه نکبت.
[
6 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:37 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 17 نوامبر 2007
نوشتن هر بخش این داستان اندازه کندن یه کوه سخته و اندازه یه جراحی کوچیک درد داره. حتی نمی دونم نبش قبر مرده های چند هزار سال پیش چه فایده ای داره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:11 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 14 نوامبر 2007
همه آدما اولش با آرزوهای خیلی بزرگ شروع می کنن و آخرش فقط چند نفر انگشت شمار به اونا می رسن و تموم می کنن.
چاره؟
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 8:58 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 14 نوامبر 2007
آمبولانس 2
ما ملت دوست داریم راننده آمبولانس باشیم. چون هر وقت حوصله امون سر بره فوری آژیرشو روشن می کنیم و همه وظیفه دارن از سر راهمون برن کنار.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:42 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 6 نوامبر 2007
ما ملت عاشق آمبولانسیم. چون می تونیم تو خیابون بهش راه ندیم و دست فرمون عالی خودمون رو بهش نشون بدیم. تازه اگه به فرض محال از ما راه گرفت می تونیم بریم پشت سرش و تا می خوره گاز بدیم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 7:31 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 3 نوامبر 2007
حالا که دانشگاه تموم شده و فقط کار مونده، زندگی به طرز غیرمنتظره ای فشرده تر شده. نمی دونم چرا واقعا به هیچ کار شخصی ای نمی رسم. منم اصلا آدمی نیستم که حوصله زندگی به این فشردگی رو داشته باشم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:33 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 20 اکتبر 2007
البته من هنوزم نمی تونم درک کنم چطوری یه نفر می تونه یه آلبوم بده که یازده تا دیسک باشه. دارم Blue Guitars گوش می کنم. زیادی خوبه. توصیه می شود.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:53 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 20 اکتبر 2007
خاطره های ریز و درشت اونقدر با دبی بالا از جلوی چشمم رد می شن که شک می کنم واقعا همه اینا رو تجربه کردم یا نه.
“می خوام بیست ساله باشم
می خوام سی ساله باشم
می خوام وقتی بهاره، گل امساله باشم”
امید زندی، یادته اون شبی که از درکه تا میدون توحید رفتیم؟
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 5:08 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 9 اکتبر 2007
وقتی از این فیلمای مزخرف بی سر و ته و موضوع و کارگردان فلسطینی درست می کنین، اقلا موزیک متن goldfinger جیمزباند صهیونیست غاصب رو کپی پیست نکنین رو پس زمینه اش!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:13 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 4 اکتبر 2007
پیر شدی آیدین. کجاست اونی که می تونست وسط دی دو ساعت با شلوارک و تی شرت و دمپایی تو حیاط پر برف بمونه و سردش نشه؟ حالا دیگه اول مهر با شلوار و پیرهن و کفش طاقت نداری تا سر کوچه بری و برگردی.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:27 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 4 اکتبر 2007
اون استادی که به مراجع پایان نامه گیر می ده نمی دونه که من پدرم در میاد تا بتونم همه رو مرتب کنم و این وسط شماره ها قاطی پاتی نشه؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:25 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 1 اکتبر 2007
اون موقعی که برای کنسرسیوم کار می کردم یه پلن داشتن که قرار بود تا آخر اسفند پارسال کل BSS آماده بشه و Type Approval هم گرفته باشه. امروز خیلی اتفاقی گزارش عملکرد شهریور کنسرسیوم رسید دستم. هنوز اقلا حدود 30 درصد از کار مونده. خب اگه نمی تونین کار کنین اقلا پلن الکی از خودتون در نیارین. می میرین؟
پ.ن. خوبه که راهشو بلدن. یه گزارش چرت و پرت دادن که هرکی ببینه باید گزارش رو بکوبه تو سرشون. بعد آخرش یه ساعت برای دولت پاچه خواری کردن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 5:49 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 1 اکتبر 2007
دفاع کردیم رفت پی کارش. حالا خوبه هیچی الکترولیت نداشتم و یه ساعت حرف زدم. اگه داشتم ببینین چه بلایی سر حضار بیچاره می اومد.
حالا مونده اصلاح پایان نامه و تحویل و تسویه حساب. یادش به خیر موقع لیسانس هرچی احمدیان گفت گوش نکردیم و همون جوری که دوست داشتیم پایان نامه رو صحافی کردیم و تحویل دادیم. این دفعه ازم تعهد کتبی گرفتن که اون چیزایی که گفتن رو اعمال کنم. دیوونه ها.
[
5 نظر]
اينو آیدین در ساعت 5:47 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 21 سپتامبر 2007
چرا یهو اینجوری شدم؟ می ترسم تا فردا موقع دفاع هیچی الکترولیت تو تنم نمونده باشه!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:57 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 21 سپتامبر 2007
نکته: در شرف ثبت رکورد دو تا دفاع تو ماه رمضان به اسم خودم هستم.
اینجوری معلوم می شه کی برای شیرینی میاد، کی برای دفاع!
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:22 نوشت.
.............................................................................................