سهشنبه، 14 نوامبر 2023
اگه صابر راستیکردار و فونت وزیر نبودن، اینجا و نصف محتوای فارسی اینترنت هنوز روی فونت داغون تاهوما بود. من از نزدیک نمیشناختمش، اما میدونم دنیا بدون همچین آدمایی حتماً جای بدتریه.
[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:44 نوشت.|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱ قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:سهشنبه، 14 نوامبر 2023اگه صابر راستیکردار و فونت وزیر نبودن، اینجا و نصف محتوای فارسی اینترنت هنوز روی فونت داغون تاهوما بود. من از نزدیک نمیشناختمش، اما میدونم دنیا بدون همچین آدمایی حتماً جای بدتریه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:44 نوشت.سهشنبه، 31 اکتبر 2023فکر کردم کاری نداره، کافیه دفتر سال ۸۲ رو پیدا کنم، ببینم روز مردن ویگن چیکار کردم. کل مهر و آبان ۸۲ سه تا یادداشت هست: اول مهر، ۲۷ مهر، ۲۶ آبان. آخری با «مثل سگ پشیمونم که این دو ماه چیزی ننوشتم» شروع میشه. پس سرنوشت محتوم داستان ویگن و پل صدر هم فراموشیه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:49 نوشت.جمعه، 27 اکتبر 2023یه خاطره محوی دارم که روزی که خبر مردن ویگن اومد، با یه سری از دراکل از دانشگاه با ماشین یکی از بچهها رفتیم، بالای پل صدر پیاده شدیم و از شریعتی پیاده برگشتیم پایین. یه نفر سرحال نبود و توی مسیر سعی میکردیم با ترکیب نصیحت و مسخرهبازی، از اون حال بکشیمش بیرون. اما یه جای این خاطره میلنگه، چون یادم نمیاد کسی مسیر خونه رفتنش از صدر باشه که بخواد سر راه ما رو پیاده کنه. حالام که میگن خبر ویگن مال بیست سال پیش بوده. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:30 نوشت.جمعه، 20 اکتبر 2023آژیر قرمز که میزدن، میدویدیم میرفتیم زیرزمین. اگر شب بود، چراغ روشن نمیکردیم. با نور شمع یا یه چراغقوه کوچیک میرفتیم که به خیال خودمون توجه خلبانی که قرار بود بمبشو بندازه، جلب نشه. یه ساختمون دوطبقه قدیمی بود با یه زیرزمین که همه گوشهها و همه ساکنینش آشنا بودن. اما یه شب که بدو بدو و نفر اول داشتم میرفتم پایین، وسط پلههای زیرزمین یهو بد ترسیدم. هنوز نمیدونم چی دیدم یا متوجه چی شدم که به اون شدت ترسیدم. اما حس اون ترس هنوز یادمه. لرز، جیغ، گریه. حتی واکنش بزرگترها یادمه که میفهمیدم تا اون وقت چنین رفتاری ندیده بودن و متعجب و نگران بودن. سهشنبه، 3 اکتبر 2023لباس تمیز اتوکشیده ندارم که فردا بپوشم برم سر کار، عوضش زده به سرم نشستم داستان شهناز و ممدآقا مینویسم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 23:03 نوشت.یکشنبه، 1 اکتبر 2023پیرمردی که هفته پیش به آپارتمان اون طرف خیابون اسبابکشی کرده، وسط جعبههای بازنشده وایستاده. دستاشو کرده تو جیبش و خیره شده به یه گوشه. نیم ساعتی هست که تو این وضع مونده. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:29 نوشت.جمعه، 29 سپتامبر 2023آخرین بار همین پنج ماه پیش دیدمش که داشت خداحافظی میکرد که بره یه شهر دیگه. قبراق، سرپا، خوشقیاقه و خوشپوش، پا به پای دوتا بچه کوچیکش میدوید. بعد اسبابکشی متوجه شده سرطان داره و متاستاز هم داشته. شیش بار شیمیدرمانی کرده و دو هفته دیگه هم جراحی داره. عکس جدیدش قابل تشخیص نبود برام. واقعا ترسناکه که زندگی میتونه تو این مدت کوتاه اینجوری زیر و رو بشه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:16 نوشت.دوشنبه، 18 سپتامبر 2023به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود… [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:50 نوشت.سهشنبه، 29 آگوست 2023لمی تو تمام طول آهنگ با لحن خشن و عصبانی میخونه، اما اون never on your side آخرش حس حسرت داره. واقعا چرا؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:12 نوشت.پنجشنبه، 17 آگوست 2023اگه یه روز بخوام دربارهٔ تجربهٔ خواجه نصیر داستان بنویسم، میدونم فصل اول و آخر باید مال کدوم کاراکتر باشه. در مورد وسطش اما هیچی نمیدونم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:15 نوشت.دوشنبه، 7 آگوست 2023تنها جایی که از عنوان دکتر استفاده کردم، روی کارت اتحاد ستارهای (Star alliance) بوده. ماه پیش وسط پرواز به بلغارستان، یکی از مسافرا حالش بد شده بود و تو هواپیما دنبال دکتر میگشتن. شانس اوردم که اون پرواز عضو اتحاد نبود و کسی از ادعام خبر نداشت، وگرنه لابد باید کلی توضیح میدادم و مسخره خاص و عام میشدم. باید همون یه دونه عنوانم از اطلاعاتم پاک کنم که بین زمین و آسمون استرس نگیرم و مجبور نباشم زیر صندلی هواپیما قایم بشم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:34 نوشت.سهشنبه، 25 جولای 2023دو جور خواب ترسناک داریم. نوع اول، توی خوابْ ترسناکه. چیزی میبینی که توی بیداری ازش میترسی، از خواب میپری، متوجه میشی که خواب دیدی، میدونی چرا ترسناک بوده، سعی میکنی بهش توجه نکنی و میخوابی. اما توی دومی، چیز ترسناکی نمیبینی. یه خواب معمولیه که صبح خاطره نصفه نیمهای ازش مونده. شاید حتی توی خواب ازش لذت هم برده باشی. اما توی بیداری، مواجهه با اون چیزی ته ناخودآگاهت که باعث شده همچین خوابی ببینی، میترسوندت. و این دومی خیلی بدتره. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 23:35 نوشت.پنجشنبه، 22 ژوئن 2023کسی که میگه هرچی بشه دیگه بدتر از این نمیشه، باید زد تو دهنش. همیشه، همه چیز قابلیت بدتر شدن داره. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:42 نوشت.چهارشنبه، 24 می 2023واقعاً ۱۲ سال؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:57 نوشت.یکشنبه، 21 می 2023خواننده داشت از غم معشوقی که دیگه قرار نبود هیچوقت ببیندش میخوند، من تمرکز کرده بودم روی متن شعر که از نشونهها بفهمم معشوق مرده یا ترکش کرده. بعد به خودم اومدم و دیدم فرقی به حالش نداره، چون در هر دو حالت سوگ داره. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 23:10 نوشت.جمعه، 19 می 2023پولا رو دادن، کاغذا رو امضا کردن، بعد میگن میشه کلیدا پیش خودتون بمونه، پسفردا بگیریم؟ دید داریم متعجب نگاهش میکنیم، توضیح داد که آخه چک کردیم، پسفردا خوشیمنه. این حالا جوون و تحصیلکردهشون بود. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 23:11 نوشت.سهشنبه، 2 می 2023Everything changes, it all stay the same چهارشنبه، 5 آوریل 2023همیشه به چشم مظنون دیده میشیم. تو ایران چون اون جوری نبودیم که دوست داشتن، مظنون بودیم. اینجا چون خارجیایم مظنونیم. پدر و مادرمون مظنونن که بیان و برنگردن. ما که بریم ایران تو فرودگاه سین جیم میشیم چون مظنونیم. همینجوری روزمره ازمون انرژی گرفته میشه چون باید دائم خودمونو ثابت کنیم. تا کی میشه تحمل کرد و سالم موند؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:10 نوشت.جمعه، 31 مارس 2023صبح بیدار شده گفته یه چشمم نمیبینه. رفتن دکتر، گفته عصب بینایی از بین رفته و اون یکی چشم هم کم کم به همینجا میرسه. مام که کارمون و کاربردمون شده غصه خوردن. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:34 نوشت.سهشنبه، 28 مارس 2023از گشتن تو سوپرمارکت خوشش میاد. اگر چیزی هم نخره بازم از پیدا کردن و بررسی جنسای عجیب و غریب از گوشه و کنار دنیا خوشحال میشه. دو سه ماه بود که هر وقت میرفتم خرید یه چیزایی رو نشون میکردم که وقتی اومد نشونش بدم. حالا از وقتی بهش ویزا ندادن دیگه حوصله خرید روزمره هم ندارم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:37 نوشت.
| ||||