دوشنبه، 16 مارس 2026
حدود سال ۷۵، یه روز صبح تو راه اداره یه ماشین گشت پلیس جلوشو گرفته بود و کیفشو گشته بود. گفته بود قیافهات مشکوکه و بالاخره یه چیزی ازت پیدا میکنم. بعدم سوارش کرده بودن و برده بودن کلانتری میدون نیلوفر. بعد از سوال و جواب و چیزی پیدا نکردن گفته بودن همینجا رو به دیوار وایستا تا صدات کنیم. گوشه کلانتری رو به دیوار، قاطی یه گروه در هم مجرم و بیگناه وایستاده بود تا ساعت هفت شب که بهش گفته بودن کاری نداریم میتونی بری. موبایل که نبود، از تلفن عمومی کنار میدون زنگ زده بود که برن دنبالش. نمیدونم چرا ما هم نشستیم تو ماشین و با حسین رفتیم. پنج نفر آدم بودیم تو یه رنو ۵. وقتی رسیدیم کنار میدون نیلوفر منتظر بود، صندلی جلو رو خالی کردیم که سوار بشه. نشست، صورتشو گرفت تو دستش و تمام راه گریه کرد. دوست دارم بدونم موقعی که خبر کوبیدن کلانتری نیلوفر بهش رسیده به چی فکر میکرده. ولی دوست ندارم ازش بپرسم، مبادا یادش رفته باشه و دوباره یادش بندازم.
اینو آیدین در ساعت 15:54 نوشت.