شنبه، 27 سپتامبر 2003
سر کلاس کلانتری حالم بد شده بود ولی جرات نمی کردم جلوی اون بداخلاق از کلاس برم بیرون. می ترسیدم یهو سر کلاس بمیرم، بعد کلانتری عصبانی بشه، بزنه منو بکشه! خیلی جالب شده بود، زبونم خواب رفته بود، بازوهام بیحس شده بود. نبضم هم تو گلوم حس می شد!!!
بعدم تازگی یهو احساس می کنم پاشنه پام رو گرفتم رو آتیش، بدجوری داغ می شه! جدی جدی انگار حواسم نبوده و این بدن رو خدا بهم انداخته!
اینو آیدین در ساعت 20:24 نوشت.
یک نظر به “”
سپتامبر 28th, 2003 16:57
حالا چند باهات حساب کرده اينو؟