چهارشنبه، 23 اکتبر 2002
آقا من این نصری رو که می بینم یه احساس جالبی پیدا می کنم:
احساس می کنم همین دیشب آفریدون رفته تو سرداب خونه اش. بعد یه عالمه ورد و این چیزا خونده بعد در یه تابوتی رو باز کرده نصری رو از توش کشیده بیرون. بعد تا صبح داشته باندا رو از تنش باز می کرده (آخه خیال می کنم مومیایی بوده) که بتونه صبح بیاد سر کلاس. البته یه عالمه هم دوای تقویتی بهش داده احتمالا.
البته این احساسو قدیما تو دبیرستان نسبت به اصلاح پذیر داشتم.
اینو آیدین در ساعت 18:34 نوشت.