شنبه، 27 آوریل 2002
بابا توام که از بس مارو تحویل گرفتی، تحویل دونمون پاره شد.
دیگه خسته شدم. احساس زیادی بودن، زاید بودن بهم دست داده. انگار جای من تو این جمع نیست وقتی که تو با همه میگی و می خندی ولی با من اینقدر سرد برخورد میکنی.
دیگه این غوزک پام یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره
چشای همیشه گریون آخه شستن نداره
تن سردم دیگه جایی برا خفتن نداره.
اینو آیدین در ساعت 19:03 نوشت.