مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 


چهارشنبه، 26 ژانویه 2005

دلم گرفته است
دلم گرفته است
می روم می خوابم
میهمانی گنجشک ها ارزانی گنجشک ها

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:48 نوشت.

“چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش”
این طور که از شواهد و قراین برمیاد، منظور شاعر از سفر به درستی مشخص نیست.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:13 نوشت.

بدین رو سنگ قبرم بنویسن: “هذا من فضل ربی”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 25 ژانویه 2005

I hate to look into those eyes
And see an ounce of pain.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:11 نوشت.

بعد از این همه سال خیالم راحته که یه دلقک واقعی ام. دارم به سرنوشت محتوم همه دلقکا (که افسردگی باشه) دچار می شم.

[12 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:09 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 23 ژانویه 2005

سه سال و دو سه روز پیش تو انجمن علمی نشسته بودیم. دبیر که سولو باشه، از من که یه کارمند جزء بودم پرسید که تا حالا وبلاگ دیدی؟ منم گفتم آره یکی دوماه پیش یه دونه(!) دیدم ولی به نظرم چیز جالبی نبود. گفت حالا اینایی که من می گم رو برو بخون، بعد نظرت رو بگو. بعد معلوم شد که خودش سه چهار روزه یکی از همین اسمشو نبر ها راه انداخته و داره تند تند توش مطلب می نویسه. خلاصه اینجوری شد که ما هم شروع کردیم به لاگیدن. امان از رفیق بد و ذغال خوب و اراده ضعیف. امروز شد سه سال. سه سال پرت و پلا گفتم و هنوز بیشتر حرفام مونده! ظاهرا هدف خاصی دنبال نمی کنم، مگر نوشتن هرچی که دوست دارم. البته اوایل خیلی بی پرواتر بودم، ولی الآن هر حرفی رو چندبار دوره می کنم که مبادا کسی ناراحت بشه. ولی بازم خوبه، دوستش دارم این یه وجب وبلاگ رو.
البته همه پست ها مال خودم نیست. حدود چهل تاش کار یه نفر دیگه اس که باید از اونم تشکر کرد. ولی به نظرم تلاش خودم هم خیلی قابل تقدیر بوده. (تواضعش کشته منو!!)

تهیه شده در واحد مرکزی تراوشات
زمستان هشتاد و سه
با تشکر از خانواده محترم رجبی!

[10 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:04 نوشت.

That’s me in the corner
That’s me in the spotlight
Losing my religion
Trying to keep up with you
And I don’t know if I can do it
Oh no I’ve said too much
I haven’t said enough
I thought that I heard you laughing
I thought that I heard you sing
I think I thought I saw you try.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:41 نوشت.

سنت حسنه کنار زدن پرده اتاق با اولین برفی که توی حیاط می شینه، امسال هم ادامه داشت. ولی حیاط هیچ فرقی نکرده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:40 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 22 ژانویه 2005

مثلا دلیل تکاملی اینکه توله آدم اینقدر دیر بالغ می شه، چیه؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:07 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 21 ژانویه 2005

هی به خودم می گم این حس ششم خیلی وقته کار نکرده، محلش نذار. بازم گوش نمی کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:03 نوشت.

واقعا نظامی غوغا کرده اینجا:
“ملک در خواب خوش پهلو دریده
گشاده چشم و خود را کشته دیده
ز خونش خوابگه طوفان گرفته
دلش از تشنگی از جان گرفته
به دل گفتا که شیرین را ز خوشخواب
کنم بیدار و خواهم شربتی آب
دگر ره گفت با خاطر نهفته
که هست این مهربان شبها نخفته
چو بیند برمن این بیداد و خواری
نخسبد دیگر از فریاد و زاری
همان به کاین سخن ناگفته باشد
شوم من مرده و او خفته باشد
بتلخی جان چنان داد آن وفادار
که شیرین را نکرد از خواب بیدار”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:33 نوشت.

می پرسم حالت خوبه؟ یهو بغضش می ترکه و می گه نه اصلا خوب نیستم. می پرسم چی شده؟ عصبانی می شه و می گه به تو ربطی نداره. پاتو اندازه گلیمت دراز کن.
چی بگم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:11 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 20 ژانویه 2005

When you’re talking to yourself
And nobody’s home
You can fool yourself
You came in this world alone…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:08 نوشت.

ماشالا باز چند روزه که برق مدام قطع می شه. فکر کنم محاسبات پخش بارشون رو دادن دست یکی که همون سوتی های من سر امتحان رو داره تکرار می کنه. حالا همه اینا یه طرف، اگه بیفتم دوباره باید با اون بطحایی دیوونه بردارم!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:27 نوشت.

– گشنه امه.
= بذار…
– اون بوسه مسیحایی رو نگه دار برای بعد. فعلا یه چیزی بیار بخوریم نمیریم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:38 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 19 ژانویه 2005

یه دونه از این وبلاگا دیدم که سرتا پاش شعر عاشقونه نوشته و زمینه صورتی داره با یه مشت عکس قلب و گل و گیاه و همیشه یه مشت قلب هم دور پوینتر ماوس می چرخن. خیلی به نظرم مسخره اومد. باز یاد “چنین کنند بزرگان” افتادم که نوشته: “اشخاصی که از همدیگر خوششان می آید خیال می کنند دیگران هم از آنها خوششان می آید و خیلی لوس و بی مزه می شوند.”
من می دونم. از فردا متهم می شم به اینکه از عاشقیت سردرنمیارم.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:16 نوشت.

دختره پررو! رفته بود تو آزمایشگاه، داشت دعوا می کرد که چرا بابت غیبتاش ازش نمره کم کردن. می گفت یه آزمایشگاهی بوده که من اصلا نرفتم بعدشم هیجده شدم. حالا شما خیلی بی انصافی می کنین که به من نمره نمی دین!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:59 نوشت.

وقتی از اون چیزی که اطرافم می گذره سردرنمیارم، حسابی گیج می شم.
قد یه نخود عقل داشتیم، اونم پرید.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:55 نوشت.

– سرور من! چه میل دارید؟
= میل داریم.
– الساعه برایتان مهیا می سازم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:44 نوشت.

– کف پام می خاره.
= بذار ببوسمش، خوب شه!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:36 نوشت.

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002