If I told you that I loved you
You’d maybe think there’s something wrong
I’m not a man of too many faces
The mask I wear is one
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:15 نوشت.
داشتیم با اون بردبورد (چقدر خنده دار می شه فارسیش!) مسخره آز مدارمخابراتی (که قرار بود گیرنده AM باشه و هیچ وقت نشد) تو دانشکده راه می رفتیم، که یکی از دوستان پرسید این چیه؟ من برگشتم الکی گفتم رادیو قرآن! دوستمون ماشالا هزارماشالا سوالی که براش پیش اومده بود، این بود: “کدوم سوره؟!”
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:27 نوشت.
می گه دنبال یه دختری می گردم که خیلی باشعور باشه. چند دقیقه بعد گفت می خوام طرز فکرش مثل خودم باشه. نمی دونم چرا وقتی براش توضیح دادم که نمی شه یه آدم هم مثل اون فکر کنه و هم باشعور باشه، بهش برخورد!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:25 نوشت.
یه ایمیل قدیمی پیدا کردم که نویسنده، اولش نوشته: “آقا آیدین! با توجه به وبلاگتون مشخصه که شما استاد شوخی و خنداندن مردم هستید.” بعدش هم یه سری خواسته مطرح کرده که مثلا من باید اجابت می کردم.
بعد رفتم نوشته های حوالی اون تاریخ رو خوندم، آدم دلش کباب می شد. محض رضای خدا یه کلمه خنده دار هم توش پیدا نمی شد. کلی از دست نویسنده نامه خندیدم. واقعا که!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:49 نوشت.
– اما منی که این بالا هستم، شاشم خیلی بلندتر از مال دیگران است!
جمله چندان پرمعنایی نبود، اما دیگر جایی برای بگومگو نمی گذاشت.
از پیرامون دروازه صدای قهقهه ولگردان بلند شد، انگار جمله را شنیده بودند. اسب پس رفت، بارون روندو دهانه او را کشید و خود را درون شنل پیچید، گویی می خواست برود. اما برگشت، دستش را از لای شنل بیرون آورد و آسمان را نشان داد که ناگهان ابری سیاه آن را پوشانده بود، و فریاد زد:
– مواظب باش پسرم، آن بالا کسی هست که می تواند روی همه ما بشاشد!
ایتالو کالوینو – بارون درخت نشین
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 5:21 نوشت.
هوش و ذکاوت بعضی از این کاسب ها واقعا آدم رو به حیرت می اندازه. یارو ورداشته دم مغازه اش تابلو زده: “حلیم بوقلمون با گوشت تازه بره”!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:25 نوشت.
حفاظت شده:
[برای نمایش یافتن دیدگاهها رمز عبور را بنویسید.]
اينو آیدین در ساعت 7:45 نوشت.
Life is no fairy tale
One day we will know.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:14 نوشت.
آخه آدمی که با یه زمین خوردن معمولی، رنگش می پره و حال تهوع پیدا می کنه تا مرز بیهوشی می ره، به چه دردی می خوره؟ ها؟
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:13 نوشت.
جاده چالوس. جاده دوست داشتنی نفرت انگیز. چهار ساعت رانندگی از اول جاده تا سد کرج. دوسال بود شمال نرفته بودم. جاده هیچ فرقی نکرده بود، به جز سنگ هایی که گله به گله وسط جاده بودن و یه مقداری آدم رو می ترسوندن.
***
محیط زیست مازندران بی نظیره. یه تابلو زده وسط جاده: “درخت، سنبل حیات است”. قلب به میم شنیده بودیم ولی قلب به نون نه.
***
کلارآبادی که من یادم میاد، با اونی که این سالا می بینم هردفعه بیشتر فرق داره. یه دهات با دوتا خیابون اصلی، تبدیل شده به یک کیلومتر مغازه بر جاده کناره که همه چیز می فروشن و جدیدترین ها رو می فروشن. حتی به پل عابر پیاده هم مجهز شده.
***
من اگه بفهمم تو مغز اون حصیربافی که به جای کلاه حصیری، گوریل بنفش پونزده متری می بافه و می ذاره کنار جاده چی می گذره، خیلی خوشحال می شم.
پ.ن. حالا شاید واقعا خیلی خوشحال نشم ولی به هرحال بدم نمیاد بدونم.
***
مدیریت محترم شهرک هم چیز غریبیست. ورداشته تمام پل های جلوی پارکینگ های مردم رو کنده و همه باید کنار خیابونای شهرکی که شبا تبدیل می شه به پیست اتومبیلرانی، پارک کنن. تو همین پنج شب فقط یه سپر و یه گلگیر از خانواده ما داغون شد. بقیه شهرک رو خبر ندارم.
***
بارون، بارون، بارون. بارون خالی بد نیست، ولی اونقدر سرد بود که باید می چسبیدی به شومینه. حالا تو این هیروویر بعد از شکست ژاپن دیدیم که موتورخونه خاموش شده و معلوم شد گازوئیل تموم شده. قسمت جالب قضیه اینجا بود که یه ساله که منطقه رو گازکشی کردن، ولی گاز تقریبا قطع بود. همه اونایی هم موتورخونه ها رو گازسوز کرده بودن، دوباره رفته بودن سراغ گازوئیل. هوا سرد، گازوئیل نایاب. تو بازار سیاه هر لیتر سی و پنج تومنی رو با چک و چونه صدوپنجاه تومن می فروشن. باز خدا رو شکر که بازارسیاه وجود داره.
***
خوبی شمال اینه که یه ایل دور هم جمع می شن و بالاخره خوش می گذره. به شرطی که نیلوفر آبله مرغون نگیره و مهراد و ارسلان مثل خوره به gameboy نچسبن و آیدین با یه تی شرت نره زیر بارون، پنچرگیری که بعدش دو روز بیفته تو رختخواب.
***
Fastfood! به چه بزرگی. من نمی دونم اگه بخوای بری شمال و پیتزا بخوری، پس میرزاقاسمی و کته کبابی و باقالی قاتق، با سیر ترشی فراوون رو کجا باید خورد.
***
لباس فروشی! پاتن جامه، پاتن تافته، البسکو… هزار تا دیگه که اسمشون یادم نمیاد. مثل قارچ سبز می شن. خیلی مردم باحالی هستیم، بلند می شیم تو این خرتوخری هلک هلک می ریم شمال، که صبح تا شب از این لباس فروشی به اون لباس فروشی بریم.
***
شمال دیگه اون شمال قدیمی نیست. دیگه وقتی بارون میاد تمام کف خونه پر از تشت هایی نمی شه که آبی که شرشر از سقف می ریزه رو جمع می کنن. کوره راه جنگلی پیچ در پیچی که یه زمانی با ترس و لرز و به شوق بازی های بچگونه تو دل جنگل می رفتیم توش، اونقدر پهن شده که اگه سرش زنجیر نکشن، ماشینا راحت ازش رد می شن. حتی تیرهای چراغ برق هم اینجا و اونجاش کاشته شدن. دیگه برای رسیدن به اولین قنادی یا بستنی قیفی یا حتی روزنامه فروشی، نباید تا متل قو بری. دیگه نباید برای یه دونه سرسره خشک و خالی تا خوشامیان بری، نمک آبرود به ترن هوایی مجهز شده. زمانایی که تهران رو بمبارون می کردن، یه ماه قبیله ای رفتیم شمال و موندگار شدیم. حتی بچه های بزرگتر اونجا مدرسه می رفتن. اون بچه های بزرگتر امسال با بچه های خودشون اومده بودن شمال.
***
حسن ختام مسافرت، تابلوی محیط زیست تهران بود: “محیط زیست قیمتیست”. اول یه لحظه فکر کردم فمینیسم و جنگل یه ربطی به هم داشتن و من نمی دونستم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:38 نوشت.
اوه! اگر بدانی چه خردرخری است این سال هشتاد و چهار.
از هفته آخر اسفند می توانستی از آن سبزالو ها که می گویند نوبر بهار است، بخری. بلافاصله بعد از تحویل سال هم سی ام اسفند هشتاد و چهار از راه رسید. ظهر اول فروردین هم همه رستوران ها تعطیل بود. دست آخر هم جایی که باز بود می گفت باید از قبل رزرو می کرده بودی. همه چیز متحول گشته. حتی کردستان جنوب هم افتتاح شده. چند نفر هم در این دید و بازدیدها گفتند ماشالا آیدین خان چه بزرگ شدی. حال آن که من سال هاست که همین قدری موندم. عجب خردرخری است.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:41 نوشت.
بعد از این همه سال حتما این شب عیدی باید این جوری می شد که از فردا هرجا می ریم همه بهم بخندن؟ تمام صورتمو موقع اصلاح زخم و زیلی کردم.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 13:23 نوشت.
امان از دست این ماهی قرمزای احمق. هوس کردم یه بسته پودر ژله بردارم و با یه لیوان آب جوش و یه لیوان آب سرد قاطی کنم و خوب هم بزنم. بعدش یه دونه از این ماهی قرمزا بندازم توش و بعد کاسه رو بذارم تو یخچال. علاوه بر این که یه دسر کاملا خلاقانه ایجاد می شه، می خوام ببینم تکلیف ماهیه چی می شه!
[
6 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:02 نوشت.
دیشب خیلی شب خوبی داشتم. دست هر کسی که توش نقش داشت درد نکنه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:34 نوشت.
Mama take this badge off from me
I can’t use it anymore.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:42 نوشت.
بیجه رو اعدام کردن. بیشتر از این که جانی باشه، خودش یه قربانی بود. حداقل خوبیش این بود که بعد از این که کارش تموم می شد، بچه بیچاره رو می کشت و این جوری احتمال این که اون بچه هم یه روزی تبدیل بشه به یکی مثل خودش، از بین می رفت.
روزنامه هم که با کلی آب و تاب ماجرا رو تعریف کرده. نوشته موقع شلاق زدن مردم تشویق می کردن و خواستار محکم تر شدت ضربه ها بودن. نوشته بعد از هفتاد و یکمین ضربه، بالاخره از شدت درد نشسته روی زمین. به نظر من که مقاومتش جای تشویق داره. بعدش نوشته که بعد از بیست ثانیه آویزون بودن، جون داده و مردم همه دست زدن و درخواست کردن که با جرثقیل تکونش بدن که مردم ذوق کنن. خشونت این صحنه واقعا کم نظیره. احتمالا تا چند سال دیگه توی مراسم اعدام، مثل “فارنهایت 9/11” مردم Burn motherfucker, burn می خونن. البته روزنامه ها می نویسن که مردم شعار “بسوز لعنتی، بسوز” سر دادن.
پ.ن. بدم نمیاد که دفعه بعد که اعدام در ملا عام باشه، برم تماشا کنم. دیدن جون کندن یه آدم بالای جرثقیل می تونه تا آخر عمر روی ذهنم اثر بذاره. ولی واقعا نمی دونم چه جور تاثیری از آب در میاد.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 12:37 نوشت.