دندونه رو بالاخره کشید. بار اولم نبود اما این بار به شکل غیرمنتظرهای احساس نقص عضو دارم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:19 نوشت.
یه جوری از بچگی برای حفاظت از حقمون با چنگ و دندون جنگیدیم که توی هر برخوردی با بقیه گارد میگیریم و دائم منتظریم طرف مقابل بهمون ضربه بزنه. یه جوری که الآن نمیدونم با موفقیت از کلاهبرداری فرار کردیم و فروشنده و دلال نابکار رو گره زدیم به هم، یا با شک الکی یه فرصت طلایی رو از دست دادیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:08 نوشت.
از صبح چایی و شربت بیدمشک و شیرموز و نوشابه و آبسیب خوردم. حالا میخوام بدونم اگه روی اینا چایی بخورم یه وقت حالم بد نشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:35 نوشت.
مثلا همین آقای کت استیونس، یه آهنگ داره برای صد تا آدم چرب و چیلی خونده. هی میگه: «لیزا لیزا، صد لیزا لیزا»
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:46 نوشت.
مشاهده: اکراه از جوراب خیس از چهارسالگی شروع میشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:54 نوشت.
چهار پنج سال پیش یه سفر اسکی دستهجمعی رفته بودن. بعدش گفت شوهر فلانی خیلی آقا و صبوره، من اگه جاش بودم سر نیم ساعت از غرغراش خسته میشدم. درحالیکه فلانی و شوهرش هنوز رسما با هم زندگی میکنن، دو سال با هم بودن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:22 نوشت.
همیشه میدونی که یه دفعه آخری هم در کار هست، اما معمولا همون لحظه نمیدونی که این دفعه آخره. دفعه آخری که کسی رو میبینی، دفعه آخری که روی کسی حساب میکنی، دفعه آخری که با یه دوست میخندی، دفعه آخری که توی مسیر همیشگی پیادهروی میکنی، دفعه آخری که بلوز موردعلاقهات رو میپوشی …
پ.ن. یه روزی هم بود سیزده چهارده سال پیش که سر صبح زیر دوش به این نتیجه رسیدم که دفعه آخریه که تو اون حموم دوش میگیرم و بغضم ترکید. به هفته نکشید که دوباره همونجا زیر دوش بودم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:02 نوشت.
امکان خوندن کتاب فارسی دارم بدون برنامه مشخصی مشغولم. به قول یه ضربالمثل دزفولی: «نمیدونم پتم کنم یا دونم»
برای چندمین بار «داییجان ناپلئون» خوندم. دو سه بار قبلی بیست سال پیش و قبل از دیدن سریال بود. این بار به طرز عجیبی میتونستم توی ذهنم متن رو با صدا و لحن هنرپیشهها بخونم. نمیدونم از ذات سینمایی متن کتاب بود یا از وفاداری کارگردان و هنرپیشهها به متن.
قبلا از یه کتاب پیمان هوشمندزاده (اگه اشتباه نکنم «ها کردن») خوشم اومده بود و تو دوران ماقبل تاریخ وبلاگشو تعقیب میکردم. برای همین رفتم سراغ «لذتی که حرفش بود». مجموعه ششتا تکنگاری که بعدا فهمیدم همون مونوگرافه. از سهتای اولش زیاد خوشم نیومد. اما سهتای بعدی: خیال، لذت و تنترسه خوب بودن. شاید هم سر سهتا اول هنوز به فرمت کتاب عادت نکرده بودم.
«ماشأاللهخان در بارگاه هارونالرشید» هم تکراری بود. اما برای پر کردن وقت و پرت کردن حواس زمان تعطیلات انتخاب خوبی بود. یه نکته هم اینکه به نظرم اومد که شخصیت ماشأاللهخان، طرح اولیه شخصیت مشقاسم بوده.
«جای خالی سلوچ» رو شروع کردم. سابقه خوبی با دولتآبادی ندارم و با بایاس رفتم سراغش، اما خیلی خوب شروع شده. احتمالا خوندنش طول بکشه ولی امیدوارم تا آخر همینطور بمونه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:27 نوشت.
یکی از عجیبترین ایمیلهایی که تاحالا دیدم از خانوم الف بود به خانوم ب که نوشته بود شوهرت به من نظر داره و لیاقتت بهتر از اینه، بعد هم نصف ایرانیهای دانشگاه رو گذاشته بود تو cc. اخیرا شنیدم سر ماجرای دو نفر دیگه، خانوم الف حق رو داده به پسره و گفته: «مردا نیاز دارن explore کنن.»
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:35 نوشت.
باز رئیسم اول صبح بیمقدمه یه جلسه گذاشت برای یه ساعت بعدش، بدون توضیح و عنوان. باز یه ساعت هزار جور فکر عجیب غریب کردم که چه گندی ممکنه زده یاشم و چه خوابی برام دیده، اما این دفعه هم خبر خوبی بود. نمیدونم چرا اینجوری میکنه ولی یه حسی میگه بالاخره یه بار که این ماجرا تکرار شد و بدون گارد رفتم جلسه، یهو اخراجم میکنه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:06 نوشت.
نمیدونم چرا از صبح این دوتا تو کلهام قاطی شدن
Sold my guitar to the baker’s son
For a few coins and a place to hide
But I can get another one
An I’ll play for Magdalena
As I dream about movies they won’t make of me when I’m dead.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:03 نوشت.
به شدت لازم دارم همه چیز تحت کنترل و قابل پیشبینی باشه. اصلا برای همین از ریسک فرار میکنم. گاهی که اختیار یه چیزی از دستم خارج میشه و به احتمال واگذار میشه، یهو فلج میشم. دیگه از هر تصمیم معمولیای عاجز میشم تا تکلیف اون مساله روشن بشه. هرچی هم سنم بالاتر میره این قضیه شدیدتر میشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:43 نوشت.
چهار روزه احساس میکنم وسط دود سیگار دارم نفس میکشم. به طرز عجیبی رو اعصابه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:54 نوشت.
یه ایرادمم اینه که محبت آدما رو به رسمیت نمیشناسم، قبول نمیکنم که به روش خودشون محبت کنن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 22:39 نوشت.
احساس میکنم انصاف نبود الآن. اما خب انصاف کیلویی چنده؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 22:54 نوشت.
شیش هفت سال پیش تولدم یه پیرهن بهم داد که زیادم دوستش نداشتم. الآن نمیتونم تصمیم بگیرم که بپوشمش که نزدیکم باشه یا نپوشمش که خراب نشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:33 نوشت.
The silent patient داستان خوشخوان و پرکششی داشت. اما منطق درست و حرف مشخصی نداشت. داستان پاورقی تیپیکال.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:58 نوشت.
بعد از چهل و چند سال کار داشت بازنشسته میشد. گفت دلم برای شرکت و کار و دوستام و مهمترین دوستم متلب، تنگ میشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:40 نوشت.
الکترومغناطیس به اندازه کافی دنگ و فنگ داره، چتونه که با کوانتوم قاطیش میکنین؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:38 نوشت.