یه Amiga 500 تو کمد هست با اون عظمت و گرافیک و کیفیت صدا، یه TI-89 هم روی میز هست که توی جیب جا می شه و تقریبا تمام نیازهای ریاضی آدم رو برآورده می کنه. حالا اگه گفتین این دوتا چه وجه اشتراکی با هم دارن؟
پ.ن. پوریا می دونه. اگه جواب بده قبول نیست.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 7:14 نوشت.
اصولا سالی یه بار بیشتر سرما نمی خورم، هر بار هم دوازده ماه بیشتر طول نمی کشه. تو سال هشتاد و چهار هم یادم نمیاد که سرماخوردگیم خوب شده باشه. دیشب موقع خواب دماغم کاملا گرفته بود، خواب می دیدم که خطوط مشترک دیتا و آدرس بدنم بند اومده. همش غصه می خوردم که کاش اقلا آدرسا رو لچ کرده بودم!
دیفالت ما هم انگار اینه که حتما باید دلقک بازی در بیاریم، اگه چهار روز مودب بشینم همه دوستان می گن بداخلاق شدی!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 13:40 نوشت.
یه سوالی برام پیش اومده: بابالنگ دراز اول پایه جودی ابوت شد، بعد خرج تحصیلش رو داد یا اول خرجش رو داد، بعد پایه اش شد؟!
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 13:36 نوشت.
یه یارویی رو دیدیم تو سیدخندان که عقلش پریده بود. اونقدرحرفای باحال می زد که من داشتم روده بر می شدم. ادعا می کرد که از خورشید اومده و موسی و فرعون رو توی ماه دیده. نصفشون هم مرد بوده، نصفشون زن. یه حرفای دیگه ای هم می زد که نمی تونم بگم.
فکر کنم آخر عاقبت منم یه همچین چیزی باشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:29 نوشت.
می گم به نظر من شما همه آنرمال هستین و فقط منم که معقول و سالمم. می گه پس باید بری دکتر!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:26 نوشت.
رفته بودیم مهمونی، ضبط خراب شده بود و هرکی داشت برای خودش یه شعر می خوند، بعد یهو دیدم یکی از ترانه های زیبایی که سرودم و تو وبلاگ نوشتم رو دارن می خونن. یه ذره حق التالیف هم به آدم نمی دن که یه درآمدی داشته باشیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:57 نوشت.
این جوونای این دوره زمونه هم که ماشالا در نوع خودشون کم نظیرن. همچین به خودش عطر و ادکلن می زد انگار که داره یه کلنی پشه رو سمپاشی می کنه. بقیه قضایا هم که جای خود داره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:56 نوشت.
فقط می تونم قول بدم که تمام سعی ام رو بکنم، نه بیشتر.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:53 نوشت.
اعصابم خورد بود، یه چیزی پرت کردم روی کی بورد، بعد یهو یه منویی باز شد که تاحالا ندیده بودم. همه ترکیب های دوتایی رو هم امتحان کردم و پیداش نکردم. حوصله ترکیب های سه تایی رو دیگه ندارم!
عجبا! این نیم وجبی هم دیگه سربه سر ما می ذاره. حالا خوبه کل هیکلش چارتا دونه IC بیشتر نیست.
ضمنا یاد یه مثل قدیمی هم افتادم که یه مقدار بی تربیتی بود!
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 11:18 نوشت.
امروز هم گذشت.اون چیزی که اصلا فکرشو نمی کردم سرم اومد. عوضش خوشبختانه اون چیزی که ازش می ترسیدم اتفاق نیفتاد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:47 نوشت.
Cut me free, Bleed with me, Oh no
One by one, We will fall, down down
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 6:21 نوشت.
یکی دو روزی که تغییر فاز اتفاق می افته بدترین روزاست. مخصوصا وقتی از مانیا بری به افسردگی.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 6:08 نوشت.
بله! دقیقا! همون طوری که دوستمون اشاره کردن، “عشق های خنده دار” در واقع اسم یک کتاب میلان کوندرا است. البته با اجازه اتون با اینکه مترجم و ناشر بیچاره قسمتهای مهم داستان رو با سه نقطه پرکرده بودن، اون زمانی که هشت سال پیش برای دفعه اول می خوندمش بیشتر خیال می کردم با یه داستان سکسی طرف شدم!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:44 نوشت.
Blame me, it’s me
Coward, a good-for-nothing scapegoat
Dumb kid, living a dream
Romantic only on paper.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 6:34 نوشت.
اگه یه روز اون دوتا (که می گن خیلی بداخلاقن) بیان بالای سرم و بپرسن تو اون دنیا چه غلطی می کردی، حداقل برای بیست و سه سال اولش هیچ جوابی ندارم که بدم. احتمالا با لگد می افتن به جونم.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 6:33 نوشت.
Feeling low, gotta go,
See a show in town.
Hear the jokes, have a smoke,
And a laugh at the clown…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:28 نوشت.
یه آهنگی تو تاکسی شنیدم که یارو می گفت نمی دونم چی چی رو ازم گرفتی خوب من، چی چی بهم گفتی خوب من، اگه یه روز از عمرم مونده باشه قسم می خورم اشکتو دربیارم خوب من!
کلی به جوونای این دوره زمونه و عشقای خنده دارشون خندیدیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:25 نوشت.