باید برای درس آمار مدرسه پروژه تحویل بده. ورداشته یه موضوع انتخاب کرده و یه فرم نظر سنجی هم با یه مشت سوال طرح کرده. قسمت جالب ماجرا اینه که خودش داره همه فرم ها رو پر می کنه و تازه بعدش قراره نمودار و توزیع و این چیزا هم رسم کنه و نتایج رو تحلیل کنه!
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:03 نوشت.
I never knew I had a dream
Until that dream was you
When I look into your eyes
The sky’s a different blue.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:27 نوشت.
Let’s reach the top together
One night will never do
An exploding shot of pleasure
Is what I’ve got for you
Why don’t you close your eyes
And let your feeling grow
I make you feel the taste of life
Until your love will flow
Let us find together
The beat we’re loooking for.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:27 نوشت.
You know that it would be untrue
You know that I would be a liar
If I was to say to you
Girl, we couldn’t get much higher
Come on baby, light my fire
Come on baby, light my fire
Try to set the night on fire.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:52 نوشت.
دل (به کسر د) تنگ (به فتح ت) است.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:03 نوشت.
واقعا من به عنوان یه آدمی که حداقل پنجاه متر زبون داره، اعتراف می کنم که امروز جلوی این بهرام شفیع حسابی روم کم شد. مرتیکه یک ساعت و نیم متوالی پرت و پلا بافت.
[
5 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:39 نوشت.
هرگونه پروژه مهندسی پذیرفته می شود!
فقط کاری نداریم که صاحب کار چی ازمون می خواد، یه نگاهی می کنیم ببینیم المان چی داریم، بعد همونا رو سر هم می کنیم و یه چیزی ازش در میاد. ضمنا هیچ وسیله ای هم نداریم که امتحان کنیم ببینیم جواب می ده یا نه، مسئولیت پذیر هم نیستیم. به هیچ وجه! هرجا هم که دلمون بخواد روی فیبر چسب نواری می زنیم، نصف پایه های IC رو هم می ذاریم هوا بخورن که یه وقت از کمبود اکسیژن نمیره! فقط زود تحویل بگیرین چون تجربه نشون داده که گاهی وقتا اگر پروژه دیگری سفارش داده شود، از قطعات پروژه شما استفاده می کنیم که کارمون راه بیفته. (قانون بقای قطعه).
توجه: بقیه اسرار کارمون رو نمی گیم چون ممکنه چشم بخوریم!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:48 نوشت.
شبی که کم می خوابی و صبحش (نیم ساعت) دیرتر از اونی که باید بیدار می شی و عین دیوونه ها دور خودت می چرخی و به زمین و زمان فحش می دی، کافیه که توی ماشین Toacatta & fogue اجرای Vanessa Mae رو از رادیو بشنوی که یه لبخند گنده بیاد روی صورتت. دنیا اونقدرا هم که تو نگاه اول به نظر میاد مزخرف نیست.
این روزا خیلی یاد دخترخاله کوچیکه ام می افتم که پنج سال پیش وقتی چهار پنج ماهه بود، توی شمال دو سه روز وقت داشتم که تبدیلش کنم به سوژه یه سری آزمایشات شناخت شناسی. اون موقع به این نتیجه رسیده بودم که هرچیزی که براش جدید باشه (مهم نبود چی) خیلی راحت باعث خندیدنش می شه. یعنی تازگی موضوع بود که باعث جذابیتش می شد. بعدش هم خیلی راحت موضوع رو فراموش می کرد.
این روزا سعی نمی کنم زیاد از اتفاقات دوروبرم سردربیارم. بیشتر به چشم یه چیز جدید نگاهشون می کنم و لبخند می زنم و رد می شم. این جوری راحت تر می گذره.
حیف که گهگاه وسطاش یه چیزی پیدا می شه که زیادی عصبانیم می کنه. عصبانیت من با پرخاش فوری خودش رو نشون می ده. نباید عصبانی بشم. نباید.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:17 نوشت.
I am not a wise man neither am I a fool
But what I am the way the good Lord made me
Though I need you more than you may ever understand
I can’t wear a face that will betray me
Oh, If you’re gonna love me, love the life I lead
Need the things I need, don’t try to change me
If you’re gonna take me, take me for what I am
I can’t be another man, I can’t be free.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:16 نوشت.
اون پیرمرد و پیرزنه که موقع غرق شدن تایتانیک، توی اتاقشون پهلوی هم دراز کشیده بودن و همدیگه رو بغل کرده بودن…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:10 نوشت.
ما گفتیم موضوعش GPS باشه چطوره؟ گفت زیادی مخابراتی می شه. مام رفتیم نیم ساعت راجب یه چیز کاملا سیالاتی حرف زدیم. به ما چه؟ خودش خواست.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:09 نوشت.
یه خبر واقعا آموزنده هم تو شرق امروز بود. نوشته که بزرگترین جاعل بین المللی رو ردیابی کردن و بعد از فرارش، از خونه اش یک دستگاه پرینتر، یک دستگاه اسکنر و یک نوت بوک مجهز به وب کم کشف کردن! واقعا آدم مجهزی بوده، بیخودی نیست که بزرگترین جاعل بین المللی شده بوده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:57 نوشت.
آدم تعطیل!
یادم بود که صبح قبل از رفتن کیفم رو باز کردم و چیزای اضافه رو از توش درآوردم. ظهر دیدم که همه جزوه های دیروز و حتی روزنامه دیروز هنوز توی کیفم مونده! تا عصر نگران بودم که نکنه چیز مهمی رو بیرون گذاشته باشم و حواسم نبوده.
کلی جون کندیم و یه presentation نصفه و نیمه برای سمینار فردا درست کردیم. بعد چون تو دانشگاه هیچ وسیله ای دم دستم نبود، فایل فسقلی رو برای خودم mail کردم که تو خونه بازش کنم. الآن هرچی می گردم توی میل باکسم پیداش نمی کنم، معلوم نیست برای کی فرستادمش.
دارم سعی می کنم که آفیس نصب کنم، بعد کلی دنبال اون شماره بیست و پنج رقمی لعنتی می گردم و پیدا نمی کنم. یه سری هم توی اینترنت سرچ می کنم و شماره های غلط پیدا می کنم و به دوستان هم زنگ می زنم و چیزی گیر نمیارم. بعد از روی ناامیدی یه نگاه دیگه می کنم و می بینم یه فایل serial.txt توی خود cd جلوی چشمم بوده و ندیدم.
فکر نمی کنم امیدی به بهبودم باشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:15 نوشت.
حفاظت شده:
[برای نمایش یافتن دیدگاهها رمز عبور را بنویسید.]
اينو آیدین در ساعت 16:13 نوشت.
فکر کنم اگه همین جوری پیش بره یه روزی (که خیلی دور نباشه) برسه که نتونم روی پاهام بایستم و راه برم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:10 نوشت.
سیانت ما عین دیاست ماست.
آیدین کبیر
پ.ن. سال ها طول خواهد کشید تا کسی بفهمه چی گفتم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:09 نوشت.