مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 


یکشنبه، 11 دسامبر 2005

ورداشتن کاغذ چسبوندن به دیوار و سالگرد تولد ماکسول رو تبریک گفتن!
من که می دونم، این موجی ها همه یه تخته کم دارن. خدا آخر عاقبتمو به خیر کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:57 نوشت.

به جرات می گم بهنام فخرجهانی یکی از شیطون ترین، حاضرجواب ترین، پر جنب و جوش ترین آدمایی بوده که تو زندگیم دیدم. جلسه اول کلاس ساعتی، همه خودشون رو معرفی می کردن. وقتی نوبت بهنام شد، بعد از این که ساعتی راجب نسبتش با اون دوتا فخرجهانی دیگه سوال کرد، بهش گفت: “good name and good family name”
“ای بابا! آقای فخرجهانی! نشد که!” شده بود تکیه کلام قادر. جلسه ای بیست بار تکرار می کرد. روزی که گفتن باید هرچی روی میزاتون نوشتین پاک کنین، چون کار میز بهنام از این حرفا گذشته بود، میز رو برد توی حیاط و با قلم مو رنگش کرد. اون میز تا چهار سال بعد مثل گاوپیشونی سفید بود. دفعه آخری که دیدمش سخنرانی روز دانشجوی خاتمی، سال 79 بود. توی سالن به اون شلوغی از سر و کول ما بالا رفت و آخرش یه میله ای بالای دیوار پیدا کرد و تا آخر سخنرانی ازش آویزون موند.
دیگه ازش خبر نداشتم تا این که یه sms رسید دستم: “بهنام تو ژاپن تصادف کرده. کشته شده.”
دوست صمیمی یا نزدیکم نبود، ولی دلم براش تنگ می شه. از دسته آدمایی بود که وجودشون برای دنیا لازمه.

Indian, Indian what did you die for?
Indian says, nothing at all.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:56 نوشت.

من برگشتم و معنا و مفهوم آن این است که با یه مصیبتی که حالا بماند، تلفن دار شدیم و دوباره می خوام شروع کنم به وراجی. تو این مدت یه چیزایی نوشتم که الآن می خوام به ترتیب به خوردتون بدم. فعلا با اجازه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:55 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 30 نوامبر 2005

چي بنويسم؟ چي بنويسم اينجا از سکوت در بياد؟ چي بنويسم شبيه وب لاگ خودم نشه؟ از هواي تهران بنويسم که ديگه اکسيژن نداره؟ از سوالهاي امتحان که حل نميشن؟ از هفته جهاني فرآيند يا هفته جهانی DSP ؟!
اصلا مي دوني چيه تا صاحبخونه تلفن دار بشه من فتو بلاگش رو به روز مي کنم، ديروز براي خواننده هاش گل گذاشتم اونجا، روزهاي آينده هم براشون يه فکري مي کنم تا خودش برگرده. 😉
Maryamfd

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:48 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 18 اکتبر 2005

قضیه از این قراره که توی قرن بیست و یکم و توی پایتخت مملکت عزیزمون که توی همه چیز ادعای خودکفاییش می شه، ما یه خونه خریدیم که تلفن نداره و مخابرات نمی دونه که کی می تونه به ما تلفن بده. مسخره! دقیقا نمی دونه. گاهی فکر می کنم انتظار داره ما بدونیم!
خلاصه اگه کمتر می نویسم دلیلش اینه که کلا سالی یه بار می تونم آنلاین بشه. اگه ببینم داره طولانی می شه، احتمالا یه فکری به حال وایرلس می کنم. ولی فعلا وضعیت اینجوریه دیگه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:05 نوشت.

یادش به خیر. بیست نفر بودن که وقتی ترم اولشون تموم شد، یه IEEE chapter راه انداختن و گفتن ما می خایم ماهواره بسازیم. وقتی حکاک روزی یه ساعت و نیم فرمول می نویسه و یه چیزایی که عقل جن هم بهشون نمی رسه لحاظ می کنه، خیلی به اون روزا و فکر و خیال هامون می خندم.
پ.ن. هنوز هم معتقدم که Aerospace موفق ترین گروه هفتاد و نهی ها بود. حداقلش این بود که اولین و آخرین گروهی بودیم که تونستیم کار گروهی بکنیم.

[12 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:04 نوشت.

اینم از اولین تجربه حراست مرکزی. این موجودات به طرز وحشتناکی نفرت انگیزن. بوی گند و ریش کثیف و پیرهن چرک روی شلوار به کنار. قسمت حال به هم زنش اونجاییه که باید کفشاتو در بیاری و روی موکتای کثافتشون راه بری و توی اتاقایی که بوی جوراب (و توی ماه رمضون بوی گند دهن) پرشون کرده، یه ساعت منتظر بشی تا هوس کنن کارت رو راه بندازن. ای لعنت به همه اتون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:02 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 11 اکتبر 2005

یارو رئیس دانشکده برق دانشگاه بغداد بوده، حالا میاد سر کلاس و با لهجه عربی، انگلیسی می نویسه و فارسی توضیح می ده! امروز یه ساعت معادله نوشت و به قول خودش اشتقاق کرد. بعد که به نتیجه آخر رسید، یه کم نگاهش کرد و گفت این دیگه از کجا اومد؟!
***
یارو تو خیابون همه دخترا رو نگاه می کنه و توضیح می ده که هرکدوم چه معایب و مزایایی داشتن. اون وقت خیال می کنه شنیدن صدای خواننده زن، حرومه!
***
دانشگاهی که فقط فنی نباشه و همه رشته ها رو داشته باشه، یه مقدار خرتوخر می شه. در این حد که داری تو محوطه اش راه می ری که معصومه ابتکار از جلوت رد می شه. بعد می ری طرف انتشارات و می بینی هاشم آقاجری اونجاس. بعد می ری دانشکده فنی و منتظر آسانسور می شی، وقتی در باز می شه می بینی جعفر توفیقی ازش اومد بیرون!
پ.ن. بعد می ری کتابخونه مرکزی و معلوم می شه که اسمت گم شده و باید یه روز دیگه ات رو حروم کنی و به خاطر حماقت مسئولینش دوباره بری سر جلسه آشنایی با کتابخونه!

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:51 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 7 اکتبر 2005

مثلا یه همچین چیزی اول پایان نامه بنویسیم:
“با تشکر از:
علی سربندی که شامپو بدن گلرنگ گرفت و دوتا شکل کشید!
نیما فاتحی که گرفت خوابید و شام به ما نداد ولی به ما یاد داد که protel چه جوری باز می شه!
مهدی آرزومند که می دونست تقریبا 6 تا از پایه های jtag به جایی وصل شدن!
نیما دارابی که محض رضای خدا هیچ کاری له یا علیه این پروژه نکرد!
حسین محاسنی که دو تا جامپر از روی پروژه اش کش رفتیم!
مهسا مقامی که بالاخره بعد از ما دفاع می کنه و همین به ما روحیه می ده!
مهندس ملک محمد که امکان حضور در جلسه دفاعیه رو نداشتن!”
پ.ن. خواهشا به دوستان برنخوره. شوخی بود.

[8 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:14 نوشت.

یادمه دبستانی بودم که با دوچرخه زدم به یه پاترول! بعد افتاده بودم کف خیابون و داشتم درودیوار رو تماشا می کردم. خانوم راننده پاترول هم پیاده شده بود و داشت صدمات وارده به ماشینش رو بررسی می کرد.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:24 نوشت.

مردم خیلی بد شدن. یه ساعت ماشین رو یه جایی پارک کردم، وقتی برگشتم می بینم روی شیشه عقب ماشین صور قبیحه کشیدن. اون قدر قبیحه بود که اصلا روم نمی شه بگم چی بود!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:23 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 6 اکتبر 2005

قضیه از این قراره که شنبه، ساعت 2 بعد از ظهر، قراره که بالاخره خواجه نصیر از شر ما خلاص بشه. شاید هم برعکس. می ریم توی اتاق سمینار و سه تا استاد به ما حمله می کنن و ما باید از خودمون دفاع کنیم.
موضوع پروژه پیاده سازی الگوریتم DES روی FPGA بود، که البته نتیجه اش چندان موفقیت آمیز نبوده. اگه کسی دوست داشته باشه، می تونه بیاد. خوشحال می شیم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 21:31 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 5 اکتبر 2005

من می دونم، دون ویتو نمرده. عصرا با کت و شلوار می شینه کنار پل عابر ظفر، بساطشو پهن می کنه و شونه و گل سر می فروشه. دمش گرم. خوب بقیه خانواده ها رو گذاشته سر کار.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:33 نوشت.

خواجه نصیرم که می خواد دست از سر ما برداره، اون طرفیا خودشون یه برنامه ای جور می کنن که عقب بیفته! امیدوارم بتونم از زیرش در برم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:32 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 4 اکتبر 2005

یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:38 نوشت.

کره خر آی سی ساخته! ورداشته همه Vcc و GND ها رو از تو وصل کرده به هم. اون وقت ما دو روزه که داریم روی برد دنبال اتصال کوتاه می گردیم!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:37 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 3 اکتبر 2005

می دونم که دلم برای خواجه نصیر تنگ می شه. ولی الآن اون قدر اذیتم می کنه که دلم می خواد هرجوری شده زودتر ازش خلاص بشم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:03 نوشت.

یارو یه کاغذ چسبونده به در کلاس که: “الکترونیک نوریII، در طبقه دوم کلاس 220 برگزار می شود. لطفا پس از مشاهده، اطلاعیه را بردارید.”
ما هم بعد از مشاهده، اطلاعیه را برداشتیم. بماند که هیچ ربطی هم به ما نداشت!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:59 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 1 اکتبر 2005

استاد مخابرات ماهواره ای، بدجوری لهجه عربی داشت. آدم یاد کابلو می افتاد. فقط این یکی یه ذره از کابلو لطیف تر بود (فقط یه ذره). تا وسطای کلاس فکر می کردم داره راجب عنتر صحبت می کنه، بعدا معلوم شد که منظورش آنتن بوده!
بعدم من نمی دونم این دانشگاه مسخره چرا اینقدر بچه داره! حالا بچه کارمندا به کنار، این جوری که بوش میاد نصفشون بچه دانشجوهای خوابگاهی هستن. خوبه همه دانشجوهای تحصیلات تکمیلی هستن و مثلا عقلشون باید یه ذره بیشتر برسه. آخه اینا فکر نمی کنن که آدم موقع دانشجویی، فقط بچه رو کم داره؟!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:17 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 27 سپتامبر 2005

شورای حکام گفته اگه ایران اورانیوم رو غنی کنه، پرونده اش رو می فرستیم شورای امنیت. ایران هم پاشو کرده توی یه کفش و می گه اگه تهدیدتون رو پس نگیرین، اورانیوم غنی می کنم که حالتونو بگیرم! معلوم نیست این وسط کی داره اون یکی رو تهدید می کنه.
یادم میاد بچه بودم و نشسته بودم وسط اتاق و داشتم با آب رنگ نقاشی می کردم. بابا مدام اومد و رفت و تاکید کرد که مواظب باش اون لیوان رنگ چپه نشه. من که احساس می کردم این وسط از حق مسلم خودم محروم شدم، یه نگاهی به بابا انداختم و زدم عمدا لیوان رو چپه کردم روی فرش.
حالا امیدوارم ایران به اندازه من پررو نباشه. چون این جور کارا عواقب بدی داره. حداقلش اینه که یه مدت توی حموم زندانی اش می کنن!
قسمت خنده دارتر ماجرا این بود که اصلا در حموم ما قفل نمی شد، ولی من همون جا مونده بودم. نشسته بودم و منتظر بودم که بیان ازم دعوت کنن تا برم بیرون!

[7 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:41 نوشت.

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002