مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 


پنج‌شنبه، 9 فوریه 2006

فکر کنم پازل دوهزار تیکه ای (و بیشتر) سرکاری ترین چیزی باشه که بشر تا حالا اختراع کرده.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:37 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 6 فوریه 2006

چرا دندون پزشک ها انتظار دارن وقتی دستشون رو تا مچ توی حلق آدم فرو کردن، آدم بتونه باهاشون حرف بزنه؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:49 نوشت.

امروز توی ونک نزدیک بود جلوی چشم من جناب مهندس زمانیان (معروف به دمب نوبری، شیلنگ و کلماتی از این دست) بره زیر موتور!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:32 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 5 فوریه 2006

یه ضرب المثل اسکاتلندی هست که می گه:
وقتی یه کاری رو خودت می تونی تنهایی انجام بدی و عملا هم انجام می دی، دلیلی نداره یه نفر دیگه رو در منافعش شریک کنی.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 7:21 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 1 فوریه 2006

1- صیامی معلم حسابان دبیرستان من بود.
2- صیامی یه پژو داشت که خیلی دوستش داشت.
3- کسی ندیده بود که صیامی پیاده از مدرسه بره بیرون.
***
امروز صبح روی پل عابر پیاده، صیامی رو دیدم که با اون سبیل سفید همیشگی و قد و قواره کوتاه، مثل همیشه کت و شلوار پوشیده بود و یه کیف بغلی چرمی زده بود زیر بغلش و با قدمای تند همیشگی از روبرو می اومد. زل زده بودم بهش و نمی دونستم چی بگم. اونم زل زده بود و داشت منو نگاه می کرد. آخرش از کنار هم رد شدیم و تمام. نه! برگشتم و دور شدنش رو نگاه کردم، اونم یه لحظه پشت سرش رو نگاه کرد و تند تند دور شد.
***
4- رقم آخر پلاک ماشین صیامی، پنج بود. چهارشنبه ها باید پیاده روی کنه.
5- با همه این حرفا دوستش داشتم.
6- یعنی واقعا قیافه من براش آشنا بود؟

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:52 نوشت.

حالا این نوزاد آدمیزاد وقتی تازه به دنیا اومده چرا این قدر می خوابه؟ خیلی زحمت کشیده، خسته شده؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:51 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 28 ژانویه 2006

این صفحه علم روزنامه شرق واقعا تو ترجمه آبروریزی می کنه.
اون از دفعه پیش که توی یه مقاله یه صفحه ای چهل بار به جای الگوریتم، نوشته بود لگاریتم، اینم از الان که نوشته به جای سیم مسی از فیبر نوری استفاده کردن چون توی سیم سروصدای الکترومغناطیسی ایجاد می شه!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:07 نوشت.

یادش به خیر سوم راهنمایی یه معلم آمادگی دفاعی داشتیم که خیال می کرد می خواد ما رو برای صادر کردن به یه جنگی آماده کنه (اون وقتا جنگ بوسنی مد شده بود). بعد این آقاهه یه روز گفت می خوام ببرمتون دبیرستان سپاه، تو مراسم صبحگاه رژه برین و اونجا براتون کلاس بذاریم. حالا دبیرستان سپاه کجا بود؟ وسط سفارت آمریکا (لانه جاسوسی). اول یه رژه رفتیم که از شدت هماهنگی واقعا تک بود. فقط مشکلش این بود که دست بعضی از بچه ها با پای بقیه بچه ها هماهنگ بود. بعد رفتیم بازدید از لانه جاسوسی. یه ساختمون باحالی بود که جلوی در زیر زمینش یه دیوار کلفت بزرگ بود که می گفتن جلوی ورود موشک هدایت شونده رو می گیره. تمام درهای زیرزمین هم مدل در گاوصندوق بود که چون بلد نبودن مثل آدم در رو باز کنن، از لولا کنده بودن و گذاشته بودنش کنار! بعد رفتیم طبقه بالا که یه اتاق داشت به اسم اتاق شیشه ای. دیوار و سقف و کف این اتاق دوتا جداره شیشه ای (در واقع طلق شفاف) تودرتوی مکعبی بود و آقای فرمانده دبیرستان (لابد مدیر) که نقش راهنمای تور رو ایفا می کرد، تعریف می کرد که از این اتاق برای جلسه های مهم استفاده می شده و هوای بین دو تا جداره رو خالی می کردن که صدا اصلا بیرون نره. بعد اضافه کرد: “البته الآن دیگه آب بندی نیست، من چند وقت پیش دیدم که بچه ها از تیکه های دیواره هاش به عنوان خط کش استفاده می کنن.” بعدش هرهر زد زیر خنده. می گفت می خوان اینجا رو از ما بگیرن، برای همین گفتن زیاد توش خرج نکنیم. اونقدر خرج نکرده بودن که بیشتر لامپا سوخته بود و همه جا تاریک بود. بعد رفتیم تو حیاط، یه ساختمونی رو نشون داد که یه radome بزرگ روش بود و گفت از اونجا قبلا با آمریکا صحبت می کردن، ولی الآن دیگه هیچیش کار نمی کنه و ما تبدیلش کردیم به انبار لوازم ورزشی! خلاصه یه وضعیت خنده داری بود و هیچی مثل آدم نمونده بود تو اون ساختمون. بعد قرار شد نیم ساعت منتخب مدرسه ما با منتخب مدرسه اونا فوتبال دوستانه بازی کنن که یادم نیست نتیجه اش چی شد. بعد گفتن حالا سرهنگ فلانی می خواد براتون کلاس حفاظت اطلاعات بذاره. ما رو بردن پشت درختا و یه جایی که کسی نبینه و با موضوع درس هماهنگ باشه نشستیم رو زمین و درس شروع شد. یادمه جناب سرهنگ داشت می گفت که یکی از نکات مهم اینه که هیچ وقت فک و فامیلتون رو به محل کارتون نبرین. بعد یهو دو تا بچه از پشت درختا در اومدن و چسبیدن به جناب سرهنگ و شروع کردن شرح بازی های روزانه خودشون رو برای باباشون تعریف کردن! تقریبا دیگه اتفاق مهمی یادم نمیاد که افتاده باشه و بعد برگشتیم مدرسه خودمون.
این بود خاطره امروز. هیچ نتیجه گیری خاصی هم نداریم. فقط کلا تجربه جالبی بود.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.

من خیلی شاکی ام. این همه درس خوندم که آخرش هیچ فرقی نداشته باشه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:03 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 27 ژانویه 2006

حالا هی من بگم که این قدر با امتحان به این جوونا فشار نیارین، قاطی می کنن. هی هیچ کس گوش نکنه. نیم ساعت پیش از بس تحقیق کردم نزدیک بود یه رساله درباره روابط زوایای شیر حمام با دو درجه آزادی و دما و شدت آب بنویسم، فقط نمی دونم چرا یهو شیر خراب شد! الآنم چیز زیادی از نتایج تحقیقات یادم نمونده!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:55 نوشت.

احکامش رو درست نمی دونم ولی می دونم که حکم سقط جنین برای جنینی که روح بهش دمیده شده باشه با جنینی که بهش دمیده نشده باشه فرق داره. سوالی که برای من پیش اومده اینه که جناب قاضی از کجا می فهمه که دمیده شده بوده یا نه. مثلا نگاه می کنن ببینن جنین چقدر باد کرده؟

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:53 نوشت.

تا الآن من فقط فهمیدم که موجبر خیلی چیز پیچیده ای محسوب می شه! پیشرفت قابل تحسینی دارم. نه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:51 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 26 ژانویه 2006

I never knew I had a dream
Until that dream was you
When I look into your eyes
The sky’s a different blue.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.

چرا این حجم ناشناخته ها تموم نمی شه؟ چرا روده های بالانیس اینقدر دراز بودن؟ مرتیکه با اون قیافه اش (که شکل طغرل خودمونه) اگه کتاب نمی نوشت می مرد؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:04 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 25 ژانویه 2006

احساس خود ابوعلی سینا بینی دارم. چون هرچی بیشتر الکترومغناطیس می خونم، حجم ناشناخته های ماجرا بیشتر می شه!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:18 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 24 ژانویه 2006

سوال اول: امروز سالگرد کدام اتفاق مهم تاریخی است که مسیر تاریخ را برای همیشه تغییر داد؟
1- تبدیل محمد خان قاجار به آغا محمد خان قاجار.
2- کشف آمریکا به دست سرخپوستان.
3- مشاهده رومئو، ژولیت را برای نخستین بار و یک دل نه صد دل در دام عشق وی اسیر گشتن.
4- دور انداختن اولین نمونه کپک پنی سیلین توسط خدمتکار خونه رابرت کخ (یا شایدم ویلیام هاروی).

سوال دوم: چه جور آدمی می تونه چهار سال متوالی پرت و پلا سرهم کنه؟
1- آدم بیکار.
2- آدم ابله.
3- آدم وراج.
4- شتر.

سوال سوم: شما برای چی این وبلاگ رو می خونین؟
1- می خوام ببینم آخرش چی می شه.
2- کارت اینترنت و پول تلفنم زیادی کرده.
3- تو رودربایستی با نویسنده گیر کردم.
4- می خوام ببینم آخرش چی می شه.

بسه دیگه. فقط خواستم خبر بدم که تا امروز چهار سال شد که دارم وبلاگ می نویسم. هنوزم نفهمیدم می نویسم که چی بشه. ولی هرچی هست به نظر خودم از ننوشتنش بهتره. فقط نمی دونم چرا اصولا وسط امتحانا همچین کاری رو شروع کردم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:46 نوشت.

یکی از دوستان دبیرستان انرژی درمانی می کنه! کلاس آموزشی هم برگزار می کنه. کلی هم براش تبلیغ می کنه. حالا از بچه های اون مدرسه که انتظار زیادی نیست، ولی چرا هرکی با من دوست می شه یه تخته کم داره؟

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:45 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 23 ژانویه 2006

این بالانیس هم یه تخته کم داره. ورداشته تو کتاب الکترومغناطیس نوشته متداول ترین پتانسیل های برداری، این دوتا هستن که من می گم. بعد به عنوان شاهد نوشته که مرجع 1 هم برای حل مساله های آنتن از این دوتا استفاده کرده. بعد می ری نگاه می کنی می بینی مرجع 1 کتاب آنتن خودشه!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:27 نوشت.

خواب دیدم یکی از دوستان داشت درباره همسرش می گفت فلانی بلد نیست لباس بپوشه. باید لباسش رو براش انتخاب کنی و توی پوشیدنش هم کمکش کنی!
نصیحت: دوستان سعی کنید که دعواها رو از محیط گرم خانواده خارج نکنین و این جور چیزا. اصلا چرا دعوا؟ مهرورزی کنین.
پیشنهاد: حالا بیاین سر این موضوع بحث کنیم که مهرورزی در انظار عمومی کار بدتری حساب می شه یا دعوا در انظار عمومی؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:26 نوشت.

یه آقای میانسال تروتمیز و مرتب بود که یه کت خوش دوخت پوشیده بود و یه پژو 405 نو داشت. بعد از این که آخر مسیر دو تا مسافرش رو پیاده کرد، داشت به اسکناس دویست تومنی پاره ای که مجموعا از اون دو نفر گیرش اومده بود نگاه می کرد. اون نگاه رو تو هیچ داستان و فیلمی نمی شه بازسازی کرد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:26 نوشت.

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002