یادمه یارو سرنگ دوای بیهوشی رو به من تزریق کرد، بعد دکترم گفت خب الآن کم کم خوابت می بره. بعد من حسابی حواسم رو جمع کردم که ببینم چه جوری می شه که آدم بیهوش می شه. ولی بعدش دیگه هیچی یادم نمیاد تا وقتی که داشتن صدام می کردن که ببینن به هوش میام یا نه. عجبا!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:37 نوشت.
اگه این انتشارات نص رو نداشتیم چی کار می کردیم؟ ورداشته ویرایش سوم مایکرویو پوزار (2005) رو بهتر از خود Wiley چاپ کرده و هفت هزار تومن می فروشه. کجای دنیا این قدر خوش می گذره؟
پ.ن. فقط نمی دونم چرا پشت جلدش ده بار نوشته desing!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:36 نوشت.
Wise men say only fools rush in
But I can’t help falling in love with you
Shall I stay
Would it be a sin
If I can’t help falling in love with you
Like a river flows surely to the sea
Darling so it goes
Some things are meant to be
Take my hand, take my whole life too
For I can’t help falling in love with you
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:57 نوشت.
تا حالا هرچیزی که خواستم، تمام تلاشم رو کردم و بهش رسیدم. این خواسته های اخیرم یه مقدار بزرگ و سخت به حساب میان. عوضش بهشون رسیدن برام از همه چیز لذت بخش تره. باید بیشتر زحمت بکشم، ولی می دونم که غیرممکن نیست.
بعدا نگین نگفتی.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:47 نوشت.
بعضی از این دکترا یه تابلویی می زنن بالای در مطب که آدم رو گیج می کنه. مثلا چطور می شه که یه دکتر هم متخصص زایمان باشه و هم نازایی؟!
راستی امروز تو انقلاب تابلوی بزرگ یه مرکز دولتی رو دیدم که نوشته بود: “وازکتومی بدون جراحی. رایگان” فکر کنم تعداد سربازای ارتش اسلام کم کم داره برای دولت مشکل ساز می شه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:11 نوشت.
I find it very, very easy to be true
I find myself alone when each day is through
Yes, I’ll admit I’m a fool for you
Because you’re mine,
I walk the line
As sure as night is dark and day is light
I keep you on my mind both day and night
And happiness I’ve known proves that it’s right
Because you’re mine,
I walk the line
You’ve got a way to keep me on your side
You give me cause for love that I can’t hide
For you I know I’d even try to turn the tide
Because you’re mine,
I walk the line
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:32 نوشت.
باید یه جریمه ای برای خودم تعیین کنم که هروقت عصبانی می شم، اعمال کنم. ولی نمی دونم چی. مثلا فعلا می تونم هزار بار بنویسم: “من نباید با هر کسی که دیروز گاو و گوسفنداشو فروخته و امروز شهرنشین شده، دهن به دهن بشم.”
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:31 نوشت.
بعد از اتفاقاتی که دیروز تو دفتر استاد راهنمای بنده افتاد، رسما مقام شوت الحکمایی رو از اردبیلی پور پس می گیرم و به این استاد عزیز تقدیم می کنم.
پ.ن. معدل ترم پیش از تک تک معدل های دوره لیسانس بیشتر شده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:27 نوشت.
این اسمیت دیوونه ورداشته چارتا دایره خرتوخر کشیده، بعد گفته: “هرکی بگه چه جوری از اینا برای تطبیق امپدانس استفاده می کنیم، بهش جایزه می دم”. این جوری شده که بقیه دیوونه های موجی هرکدوم یه فصل از کتابشون رو گذاشتن کنار برای تطبیق امپدانس با اسمیت چارت. هر کدوم هم یه چیزی گفته که ربطی به حرفای بقیه نداره.
پ.ن. نمی دونم چرا این موجی ها اینقدر عمرشون دراز می شه. امیدوارم یه قاعده عمومی باشه!
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:35 نوشت.
یه نفر می خوام که این Developer guide هزار و چهارصد صفحه ای TI-89 (در واقع راهنمای پروسسورMC68000 به اضافه چند هزار سیستم روتین آماده) رو بخونه و به من یاد بده. خودم متاسفانه اصلا وقتش رو ندارم.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:02 نوشت.
یارو کارمند امور مالی تو اتاقش یه کتابخونه داره که از پنج تا کتاب تشکیل شده. چهارتا کتاب مربوط به امور مالی و یه کتاب خیلی گنده (گنده تر از بالانیس) که روش نوشته: “تاریخ جامع بندر انزلی، جلد اول”.
پ.ن. امروز تو دانشگاه یه کتاب گنده دست یه بابایی بود که اسمش بود: “Handbook of Polyethylene” یه مقدار اون حس “برقی ها مهم ترین و پرمحتواترین علم دنیا رو بلدن” تو ذهنم زنده شد.
[
5 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:00 نوشت.
دیروز صبح از دانشگاه زنگ زدن که از نظام وظیفه نامه اومده که آیدین خان از کشور خارج شده و برنگشته! حالا زودتر باید تکلیفشو معلوم کنیم (بفرستیمش جلوی جوخه؟) بدو بدو رفتم دانشگاه، یارو ابله کاغذاشو دوباره نگاه کرد و گفت اشتباه شده، احتمالا تشابه اسمی بوده. برو، فعلا به تو کاری نداریم! حالا یه تشویق دسته جمعی به سیستم بدهکاریم!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:59 نوشت.
یارو ورداشته مقاله نوشته راجب خواص جادویی اسمیت چارت. فکر کنم باهاش فال قهوه و تاروت هم می شه گرفت!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:45 نوشت.
دوستان توروخدا جنگ راه نندازین. بیاین به جای دعوا مهرورزی کنین. من بیچاره باید سال دیگه برم سربازی. بدبخت می شم اون وقت.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:43 نوشت.
از فردا باید دوباره بریم سر کلاس. اصلا حوصله ندارم.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:06 نوشت.
اگه تا حالا متوجه نشدین، چند روزی می شه که آهنگ اینجا رو عوض کردم.
Bonjovi
Thank you for loving me
فتوبلاگ هم دوباره داره آپدیت می شه. تا ببینیم چی می شه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:05 نوشت.
یهو یادم افتاد که روزنامه های سال 78 تا 82 آرشیو خودم که این همه برای جمع کردنشون خون دل خوردم، مونده تو انجمن اسلامی خواجه نصیر. معلوم نیست اصلا سالم مونده باشن یا نه. بعد کلی رفتم تو فکر که چیزی که سالی یه بار هم سراغش نمی رم، به چه دردی می خوره. یادمه توی فرانی و زویی یه چیزی در مذمت کلکسیونرها نوشته بود. باید دوباره بخونمش.
پ.ن. به طرز بیمارگونه ای اول کتاب هام اسم خودم و تاریخ تملک کتاب رو می نویسم. الآن فهمیدم که در مورد “تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: یک پیشگفتار” این کار رو نکردم. یه لحظه شک کردم که مال خودمه یا نه. ولی وقتی اثر نوشابه یکی از دوستان رو روی کتاب پیدا کردم، خیالم راحت شد. حالا نمی دونم چرا یادم رفته امضاش کنم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:04 نوشت.
دقت کردین که آدم داره خود به خود نفس می کشه، ولی تا می خواد بهش فکر کنه از وضعیت غیر ارادی خارج می شه و ارادی می شه؟ بعدش هرکاری می کنی که حواست پرت بشه و دوباره غیر ارادی بشه، نمی تونی. بعدش دوباره یه وقتی که حواست بهش نیست، طبیعی می شه. جل الخالق!
[
5 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.