به استاد زمانبندی اشتباه تصمیمات اقتصادی سلام کنید.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:12 نوشت.
تو خواب، بیست سال پیش بود و داشتم با یه نفر صحبت میکردم. سعی میکردم از خودم دفاع کنم و بابت اتفاقی که پیشبینی میکردم هشدار بدم. همزمان داشتم آشپزخونهٔ فعلی رو مرتب میکردم. یه تپه خاکهقند ریخته بود روی تختگاهی و سعی میکردم با یه دست از لبه بریزم توی دست دیگه و ببرم بریزم توی سطل. اما بیشتر پخش میشد و روی زمین میریخت و همه جا کثیفتر میشد.
استعاره نظافت ناموفق مشخص بود. داشت بهم میگفت این صحبت نتیجهای نداره. هرچی بیشتر بگی بدتر میشه. اما موضوع، موضوع بیستسال پیش نیست. اون مکالمه و اون نظافت، تاکید مضاعف روی شرایط فعلی بود که هر صحبتی و نظری بیفایدهاس و با برچسب و هجمه مواجه میشه. ساکت میشینم و نگاه میکنم. اینم اینجا یادگار باشه، به امید اینکه پیشبینیم غلط از آب دربیاد و بابت همین سکوت مواخذه نشم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:43 نوشت.
چقدر Face it alone خوب بود و چقدر با حال این روزا هماهنگ بود. چطور زودتر منتشر نشده بود؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:59 نوشت.
این روزا آیدین درونم دوست داره یه کنجی اون گوشه موشههای ذهنم پیدا کنه، بره همونجا بشینه، زانوهاشو بغل کنه و ساکت و آروم خیره بشه به دوردست و به هیچی فکر نکنه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:41 نوشت.
چی میشه؟ نمیدونم. اما به هرحال چهار پنج سال آینده جالب نیست به نظرم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:27 نوشت.
با این که هشت سال طولش داد، اما هیلاری منتل قبل از مردن داستانشو تموم کرد. آقای به اصطلاح مارتین، به خودت بیا مرد!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:08 نوشت.
دم صبح با تصویر پنجتا میخ جاحولهای خونه شمال از خواب پا شدم. توی حموم طرف حیاط پشتی. با شکل دقیقشون و ترتیب جاگیریشون. معلوم نیست چرا یه موقعی تو عمرم اینقدر با دقت بررسیشون کردم که یادم مونده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:18 نوشت.
مینشستم شرح مناسک تدفین میخوندم و تو ذهنم تصور میکردم. آدما رو میچیدم اون جایی که حدس میزدم بودن. رفتارشون رو تصور میکردم. بارها. روزها. چی بود؟ سوگواری از دور؟ اونایی که اونجا بودن هم بعدش اینقدر بازسازی میکردن تو ذهنشون؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:25 نوشت.
– حالش چطوره؟
= مثل روزای آخر م.
چیکار باید کرد؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:28 نوشت.
هی میپرسه برنامهات برای آینده چیه، مثل بختیار میگم بنده در جای خودم راحتم. باز میگه میخوام فلان و بهمان پروژه رو تو ببری جلو. امروز قرار بود همین داستان رو تو جلسه پروژه اعلام کنه، ساعتش یادم رفت، وقتی رفتم تو جلسه که همه رفته بودن. همینو میخواستی؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:17 نوشت.
از دیروز همش حس میکنم یه کار نکرده دارم، یا یه چیزی رو یه جایی جا گذاشتم. اما یادم هم نمیاد که چی ممکنه باشه. دارم خل میشم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:19 نوشت.
گفت دوست دارم اندازه (همسن) تو بشم. من رفتم تو فکر که وقتی اندازه من بشه، احتمالا نیستم که ببینم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:56 نوشت.
یه چیزی آنلاین خریدم که معلوم نیست چرا یه هفتهاس تو یه شهر بین راهی تو انبار پست گیر کرده. دیشب که اخبار گفت یه منظقه صنعتی تو اون شهر آتیش گرفته، یه ساعت داشتم زور میزدم که روی نقشه فاصله آتیشسوزی تا انبار پست رو پیدا کنم. آخرشم چیزی عایدم نشد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:06 نوشت.
وقتی پنج سال روی جنبههای مختلف یه مساله مرکزی کار میکنی، کم کم یه جایی میرسه که شباهتها و ارتباطهای این جنبههای مختلف ظاهرا بیربط رو میبینی و میتونن قسمتهای خالی همدیگه رو پر کنن. حتی دیده شده که اون لحظه مردم لخت و یافتم یافتمگویان از حموم بپرن بیرون.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:55 نوشت.
دربارهٔ Oceanborn میگن که تو یه مدرسه ضبط شده و
We were all such amateurs when it came to recording. We didn’t really know what we were doing, so we were just experimenting with a lot of different things.
باورش سخته که یه چیزی مثل Gethsemane، نتیجهٔ این شرایط باشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:42 نوشت.
تولیدکنندههای شلوار جین اگر اینقدر به فکر بیشینه کردن سودشون نبودن، یه فکری به حال تقویت خشتک میکردن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:19 نوشت.
«همین چهار روز پیش فکر میکردم چقدر عجیب که من فاک آپ نشدم که سه روز پیش بعد از اینکه مغزم این خاطرات شیرین رو از آرشیو درآورد یادم انداخت که فاکدآپ شدم. چه فاکدآپی.»
لینک
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:16 نوشت.
انگار هیجان سرسرهٔ مهدکودک کم بوده. امروز میبینم خودشون یه چاله پایینش کندن که هرکی روش سر خورد بعد بیفته اون تو. بهش میگم خب خطرناک نیست؟ میگه: نه. الیوت افتاد توش خیلی خوشش اومد، فقط یه کم دردش گرفت.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:17 نوشت.
یه برنامه تلویزیونی راه افتاده به اسم Naked attraction. پنج شیش نفر لخت مادرزاد تو استودیو میرن پشت پرده. پرده مرحله به مرحله بالا میره و یه نفر هم که دنبال پارتنر میگرده تو هر مرحله درباره بدنشون نظر میده و یکی از پشت پردهایها رو حذف میکنه تا بالاخره یه نفر بمونه که با هم برن دیت. حتی تا مرحله آخر صحبتی هم نباید بینشون رد و بدل بشه. بعد از دیت هم باهاشون مصاحبه میکنه که ببینه دوست دارن با هم ادامه بدن یا نه. تا اینجا که هیچکدوم این سوئدیا که یه شهرتی هم تو وان نایت استند دارن (راست و دروغش گردن خودشون) نخواسته با طرف بره دیت دوم و بعد از اون دیت اول هم با همدیگه خداحافظی کردن و هر کدوم رفته خونه خودش.
پ.ن. اینا رو که معرفی میکنه، هر کدوم برای خودش کار و زندگی داره. نمیدونم فردای برنامه چه جوری تو چشم همکاراشون نگاه میکنن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:17 نوشت.