مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 


دوشنبه، 19 ژانویه 2009

منطقیش اینه که قیمت کباب بختیاری، میانگین کباب برگ و جوجه کباب بدون استخون باشه. حالا چرا همه جا گرون تر از هر کدوم از اون دو تا فروخته می شه، ما نمی دونیم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:24 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 10 ژانویه 2009

ای لعنت به این سربازی. سه ماهه که سر کار نرفتم و تنها درآمدم شده چندرغاز سود سپرده که اصلا دلم نمیاد بهش دست بزنم. حقوق خودشون هم که سه ماهه واریز نشده، اگرم بشه تازه به پاس خروارها ستاره که روی دوشم دارم، ماهی 48 هزار تومن می دن که کرایه رفت و آمدم تا پادگان هم نمی شه. یعنی هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی برسه که موقع کتاب یا فیلم خریدن مجبور بشم یه ساعت فکر کنم و سبک سنگین کنم و آخر نصف انتخابام رو حذف کنم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:17 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 7 ژانویه 2009

اوووه چقدر زیاد…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:57 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 17 دسامبر 2008

بعد از سه روز حضور تو یگان مربوطه، به این نتیجه رسیدم که باید توانایی های پیچوندن خودم رو تقویت کنم. چون با وجود پیچوندن بیشتر از 25 درصد زمان، می بینم که هنوز هم جای بیشتر از اینا هست.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:30 نوشت.

تو این مدت تنها هنرم این بوده که یه کم کتاب خوندم.
“بیوتن” به نظرم فوق العاده بود. قبول دارم که یه مقدار بایاس شده بود، ولی مگه قراره همیشه همه داستان ها بی طرف باشن؟ بماند که بایاس اون قدر نبود که با یه متن بنیادگرایانه طرف باشی یا حتی احساس کنی نویسنده روی بعضی مسایل تعصب کورکورانه داره. بازی رضا امیرخانی با کلمه ها و مفاهیم، به سه زبون فارسی و عربی و انگلیسی بی نظیر بود. انگار که کلمات مثل خمیر تو دستش بودن. کلا روی حساب خاطره بدی که از “ارمیا” داشتم با شک و تردید کتاب رو شروع کردم، ولی در نهایت نظرم کاملا عوض شده بود.
“ها کردن” هم کلا خوب بود. مدل روایت پیمان هوشمندزاده رو دوست داشتم. ضمنا درست جایی که احساس می کنی کتاب داره برات تکراری و خسته کننده می شه، دوباره اوج می گیره.
“پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد” هم یکی از کتاب های خوب براتیگان بود به نظرم. ترجمه حسین نوش آذر هم بی تاثیر نبود.
در مجموع هر سه تا کتاب توصیه می شه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 16 دسامبر 2008

اخیرا چند جا دیدم که روی در و دیوار شعار “جاوید شاه” نوشتن. این که یکی به هر دلیلی بخواد با یه نظام سیاسی مخالف باشه قابل درک هست، ولی جاوید دادن برای شاه مرده رو نمی فهمم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:26 نوشت.

سن که بالا می ره قاعدتا باید تجربه و ماجراهای تعریفی زندگی آدما بیشتر بشه. پس چه جوریه که به نظر میاد پیرمردا نهایتا پنج تا خاطره از زندگی دارن و به تناسب موقعیت یکی از اینا رو تعریف می کنن و هر کدومش رو اقلا پونزده بار تعریف می کنن؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:24 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 13 دسامبر 2008

یکی از چیزایی که تحمل آموزشی رو آسون می کرد، روحیه جمعی گروهان بود که انگار هیچ چیز سیستم نظامی رو به رسمیت نمی شناختن. از ورزش صبحگاهی گرفته که موقع دویدن به جای “ای لشگر صاحب زمان”، “یار دبستانی” می خوندیم تا نشستنمون که تا روز آخر هم کسی نتونست مجبورمون کنه نظامی بشینیم و تا به فرموده دستور “بشین” صادر می شد، همه راحت ولو می شدن کف زمین.
***
یکی دیگه از این موارد خدا رو شکر تیم چهار نفره یه دست و هم عقیده ای بود که از روز اول تشکیل دادیم و تا روز آخر حسابی هوای همدیگه رو داشتیم. واقعا آدم قدر دوست خوب رو تو این شرایط می دونه.
***
همیشه فکر می کردم تا جایی که می شه مقید به بهداشت نیستم و لب مرز مریضی زندگی می کنم. تو آموزشی فهمیدم ده برابر این هم می شه غیربهداشتی زندگی کرد و زنده موند.
***
صبح اولین روزمون تو پادگان جدید، سگک کمربندم کنده شد و افتاد تو چاه مستراح. نتیجتا وقتی امیر فرماندهی پادگان داشت برامون سخنرانی می کرد بلکه گروهان مارو بترسونه و به راه راست هدایت کنه، بین عجایب المخلوقات و غرایب الموجوداتی که تو عمرش نمونه اش رو تو پادگانش ندیده بود، یه نفر هم بود که موقع فرمان خبردار دو دستی شلوارش رو گرفته بود که نیفته!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:56 نوشت.

فرهاد بیچاره. دلم برات می سوزه. “کودکانه”ات شده موسیقی متن نماآهنگ سی سالگی انقلاب. هشتاد درصد این سی سال که زنده بودی چقدر گذاشتن صدات در بیاد؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:54 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 10 دسامبر 2008

آموزشی بالاخره تموم شد. هشت نه روز آخر واقعا پدرمون دراومد. بخش بزرگش به باربری گذشت. درواقع انگار از نهاجا به نحاجا که نیروی حمالی ارتش باشه منتقل شده بودیم. ولی بدتر از فشار فیزیکی این بود که خیلی ماهرانه با اعصابمون بازی می کردن، شایعه و بلاتکلیفی غوغا می کرد. به هرحال هرجور بود گذشت ولی فکر کنم اعصابم چند درجه تقویت شده باشه.
***
تو سربازی ارزش های آدم عوض می شه. اگه تا دیروز می خواستی بهترین باشی، اینجا فقط می خوای بدترین نباشی. یا دقیق تر بگم عضو پنج درصد ضعیف نباشی. یعنی خیلی راحت از خیر تشویق می گذری و فقط به تنبیه نشدن قناعت می کنی.
***
محیط آموزشی تمام لایه های شخصیت آدما رو کنار می زنه و اون اساسی ترین و واقعی ترین خصوصیاتشون رو نشون می ده. تو محیطی که اکثریت به طرز وحشتناکی خودخواه و فرصت طلب می شن، گاهی حالم از این لایه مسئولیت شناس و به فکر بقیه بودن خودم به هم می خورد.
***
در نهایت دوره عجیبی بود. تجربه ای بود که مطمئنم دیگه هیچ جا تکرار نمی شه. با این که خیلی سخت گذشت، ولی نمی تونم بگم از تجربه اش پشیمونم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:41 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 28 نوامبر 2008

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:37 نوشت.

مزخرف ترین و طولانی ترین هفته عمرم رو گذروندم. اهم وقایع این بوده که شنبه شب یه فقره “شورش در پادگان” تو گزارش افسر نگهبان رفت به حساب گروهان ما و بعدش سخت گیری و تنبیه اصولا شروع شد. دوشنبه قرار بود صبحگاه مشترک داشته باشیم که به خاطرش یه دور سر تا ته پادگان رو تمیز کردیم و تو وقت استراحت بینش تمرین رژه کردیم. سه شنبه صبح هم قرار بود بازرس بیاد که یه دور دیگه کل آسایشگاه ها رو ریختیم به هم تمیز کردیم. خلاصه هر شب دیر خوابیدیم و صبح زود بیدار شدیم و تمام مدت خرحمالی کردیم. این وسط مسئولیت ها هم عوض شد و من افتادم تو تیم سپوری و خلاصه هر روز یه ساعت هم باید برگای محوطه رو جارو کنیم و سطلا رو خالی کنیم. جدیدترین متد ضدعفونی تخت ها هم معلوم شد و سه شنبه هرچی تخت و رختخواب بوده کشیدیم تو حیاط که یه ساعت آفتاب بخوره و ضدعفونی بشه! حالا این وسط آمار مصدومای گروهان ما (که همینجوری هم بهش می گن گروهان پیرپاتالای چپرچلاق!) تند و تند رفت بالا. یه شکستگی کشکک، یه پارگی تاندون، یه پارگی ابرو، یه تشدید بیماری قلبی، یه نفر که تخت بالاییش شکست و تخت بالا و آدم خوابیده روش افتادن رو نفر پایینی، یه نفر هم که این وسط معلوم نیست واسه چی ادرار و اسپرمش قاطی شده دکتر بیمارستان بعد از کلی تفکر براش فلوکستین تجویز کرده. مرخصی دوشنبه شب متاهل ها هم لغو شد. چهارشنبه ظهر هم سر کلاس بودیم که یهو همه رو جمع کردن و گفتن پنج دقیقه وقت دارین که همه بساط خودتون رو بسته بندی کنین که منتقل بشین یه پادگان دیگه. خلاصه “هتل هوایی” یه شبه تعطیل شد و همه منتقل شدن به “جهنم سبز” که صد درجه منظم تر و سفت و سخت تره. از اون موقع تا دیروز بعد از ظهر هم کل جای جدید رو تمیز کردیم و ده تا کامیون میز و صندلی و تخت و کمد، با یه تریلی لباس و پتو خالی کردیم. دیگه بعد از ظهر که داشتن دفترچه های مرخصی رو می دادن همه بچه ها از نظر روحی و جسمی چسبیده بودن به کف. واقعا عقلشون کمه، یعنی همین بچه های گروهان مارو اگه ببرن سر کار خودشون، می تونن تو شیش ماه یه موشک درست و حسابی برای ارتش بسازن، عوضش داریم صبح تا شب رسما حمالی می کنیم.
واقعا هر روز این هفته اندازه یه ماه طول کشید. امیدوارم فقط این آموزشی زودتر تموم بشه.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:36 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 19 نوامبر 2008

سه درد آمو به جانم هر سه یک بار
غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره دیره
غم یار و غم یار و غم یار

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:21 نوشت.

نگاه خیره و احمقانه مردم تو کوچه و خیابون و مترو به این لباس مقدس آشخوری رو درک نمی کنم. فقط باید یه بار با این لباس بری تو خیابون که بفهمی چه جور نگاهی رو می گم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:20 نوشت.

یارو اقلا بیست و پنج سال داره تو این مملکت زندگی می کنه و حتی اگه زبان مادریش فارسی نباشه، زبان رسمی فارسی بوده و قاعدتا تاحالا باید یاد گرفته باشه. با همه این حرفا هر روز صبح که می خواد سرود بخونه داد می زنه: “ای دشمن از تو سنگ خاره ای من آهنم” یا شاید: “ای دشمن است و سنگ خاره ای من آهنم”، خودش که نمی فهمه اصلا جمله اش معنی نداره، یه احمق دیگه ای هم پیدا نمی شه که این سوال براش پیش بیاد!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:19 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 14 نوامبر 2008

من موندم چه جور دشمن فرضی احمقی می خواد نصفه شب به مستراح حمله کنه و اگه حمله کنه مثلا می خواد چه جوری کاسه توالت رو بکنه و ببره که هر شب باید سه نفر بیچاره بی خواب بشن و به نوبت دم در سرویس نگهبانی بدن!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:12 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 7 نوامبر 2008

بالاخره بعد از یه سال گشتن تو تهران مکعب روبیک پیدا کردم. خیلی کیفیت به درد نخوری داره، ولی غنیمته.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:48 نوشت.

یه مینی بوس هم تو پادگان هست که صبح به صبح یه سری رو از صف می کشن بیرون که هلش بدن تا روشن بشه. حالا خدا رو شکر تا حالا به من نیفتاده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:44 نوشت.

عروسک فروشی سر پالیزی هم انگار به مناسبت انتخاب اوباما کل ویترین رو با عروسک بچه زنگی پر کرده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:31 نوشت.

مایکل کرایتون بیچاره هم که مرد. من دایناسور می خوام 🙁

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:28 نوشت.

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002