مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 


جمعه، 3 دسامبر 2010

تبلیغات

ستاد برگزاری نماز جمعه تهران پیامک تبلیغاتی می فرسته که شامل ساعت شروع و اسامی سخنران پیش از خطبه و خطیب می شه. فکر نمی کنم نمازجمعه اونقدر خلوت شده باشه که احتیاج به اینجور تبلیغات داشته باشه. نمی دونم چی بگم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:05 نوشت.

دنیای برعکس

ببین کار آدم باید به کجا رسیده باشه که صبح علی سربندی بیدارش کنه و بعد هم یه ساعت در باب فواید سحرخیزی موعظه کنه. کار دنیا برعکس شده.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:04 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 10 نوامبر 2010

لستم و اسفندیال

رستم و سهراب یه روایت پری صابری شدیدا رو اعصابم بود. حرکات موزون نامربوط و ناموزون و بی معنی بودن. انیمیشن های پس زمینه به طرز بچه گانه ای مسخره بودن. ققنوس صدای دزدگیر ماشین از خودش بیرون می داد و مثل کفتر مست پرواز می کرد. یه مشت LED رنگ و وارنگ بسته بودن به راکت بدمینتون و دست هرکدوم از بازیگرا یکی داده بودن که اصلا معلوم نبود نقشش چیه تو داستان. روی تاج گشتاسب fleur-de-lis کشیده بودن و رستم قهرمان ملی شلوار آدیداس چسبون یال و کوپال نما پوشیده بود با چکمه قرمز. نهایتا این که اگه نبود جذابیت ذاتی داستان (که به جای خودش پری خانوم صابری درب و داغونش کرده بود) و استواری کاخ بلند منظوم فردوسی، هیچ تضمینی نبود که تا آخرش تو سالن بمونم.
پ.ن. حالا از همه بدتر این بود که ردیف دوم نشسته بودیم و تو حلق بازیگرا بودیم و حتی نمی تونستیم انگشت تو دماغمون بکنیم چه برسه به چرت زدن.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:27 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 3 نوامبر 2010

پبلبانان

پدران ما از قدیم گفتن: “یا مکن با پاکستانیان دوستی، یا بنا کن معده ای در خورد غذاهاشون”. تازه منت می ذاشت سرمون که چهل درصد اون چیزی که معمولا هست فلفل ریخته تو غذا. بنده خدا چهار جور هم غذا درست کرده بود و مجبور بودیم از همه اش امتجان کنیم. من که کلا فکر نمی کنم این معده دیگه برام معده بشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:08 نوشت.

اصالت

یارو تو هر صحبتی به یه بهونه ای به همه می فهمونه از نسل شازده قراضه های قاجاری بوده. فامیلش هم هست قره گوزلو. بعد از اون طرف اصرار داره که ترک نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:07 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 29 اکتبر 2010

وقتی داری از همه زندگیت گله می کنی و تو خیابون راه می ری و بعد یهو یه غریبه ای که معلوم نیست از کجا ظاهر شده بلند اعلام می کنه که دوست داره جای تو باشه و رد می شه می ره، دیگه نمی دونی چه عکس العملی باید نشون بدی.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:41 نوشت.

Mary And Max خیلی جذاب و خوش تکنیک بود و خیلی خوب شروع شد (بماند که نمی دونم چه جوری تموم شد). ولی اون چیزی که الآن می خوام ازش تعریف کنم ترکیب این فیلم با مبل های خونه امید و بهاره بود که باعث شد یکی از عمیق ترین خواب های این چند ماهه رو داشته باشم. حالا باید یه دفعه دیگه هم امتحان کنم که ببینم بازم همین نتیجه رو داره یا نه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 26 اکتبر 2010

نه واقعا از رئیس جمهور کشور دوست و برادر خیلی خوشم اومد. راست راست زل زده تو دوربین می گه: “دولت ایران گاهی یَک گونی، گاهی دو گونی، گاهی هم بیشتر پول به ما می ده، ما هم می ریم خرج عطینا می کنیم، حالی به حولی”. لامصب نمی کنه یه ذره حجب و حیا به خرج بده اقلا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:00 نوشت.

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 21:00 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 19 اکتبر 2010

تغییرات

اوضاع صفحه جستجوی اینجا بهتر شد. تعداد پست های صفحه اول هم معقول تر شد. ولی هنوز نتونستم یه کاری کنم که همه پست های آرشیوی یه ماه توی یه صفحه دیده بشن. یواش یواش درست می شه نگران نباشین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:15 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 18 اکتبر 2010

بی ادب

می گه چرا با پیمانکارا اینقدر polite صحبت می کنی. نمردیم و برای polite بودن هم مواخذه شدیم.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:46 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 12 اکتبر 2010

ده بار به این ابله گفتم نباید اینجوری همه طرح فرکانسی یه کلاستر رو عوض کنی، گوش نکرد. حالا خودش گذاشته رفته پاکستان و من موندم و این گندی که بالا اورده. نصف سخت افزار شبکه رو عوض کرده و حالا هرچی زور می زنم هیچ جوری نمی شه جمعش کرد.
پ.ن. برمی گردیم به همون بحث قدیمی که اگه همه دنیا یه ماه هرچی من می گم گوش کنن و انجام بدن، همه مشکلات حل می شه.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:44 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 11 اکتبر 2010

امان از این زواید دست و پاگیر فرهنگی. ببین این چینی ها چقدر راحت همین جور که پشت میز نشستن انگشتشون رو تا مچ می کنن تو دماغشون و آب هم از آب تکون نمی خوره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:04 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 5 اکتبر 2010

گاهی با خودم فکر می کنم منی که بچگی تو هیچ کار گروهی موفق نبودم و اصلا از کار گروهی فراری بودم، منی که اسباب بازی مورد علاقه ام لگو بوده که هرچی دلم خواست بسازم، برای چی الآن افتادم تو یه کار روتین و تکراری که هیچ خلاقیتی توش وجود نداره و برای چی شدم مسئول عملکرد یه تیم پنج نفره.
بریم جلوتر. گاهی با خودم فکر می کنم منی که از بچگی می نشستم و ساعت ها به هر فرآیندی زل می زدم که الگوی تکرارش رو پیدا کنم، منی که از کد نویسی شاید بیشتر از هرکار دیگه ای لذت می برم، منی که از همون اول تو ریاضی گسسته حرفه ای بودم و تو حسابان افتضاح، برای چی این همه سال خودم رو درگیر معادله ها و انتگرال های مخابرات میدان کردم.
گاهی فکر می کنم یه جایی اشتباه پیچیدم و طبق عادت که اصلا دوست ندارم به اشتباه اعتراف کنم، سرم رو انداختم پایین و دارم به راه ادامه می دم…

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:09 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 24 سپتامبر 2010

ده سال

تو دهمین سالگرد هفتاد و نهی شدن با دوتا و نصفی از هفتاد و نهی های باقی مونده یه دیدار پنج شیش ساعته داشتیم. نکته قابل توجه این بود که هنوز همون جمع متکثر دیوونه موندیم. جمعی که هنوزم بودن بینشون شدیدا برام لذت بخشه.

Oh my friend we’re older but no wiser
for in our hearts the dreams are still the same

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:25 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 22 سپتامبر 2010

این یارویی که تو قبض برق می نویسه مبلغ واقعی 30 هزارتومن، مبلغ پرداختی توسط شما 3 هزارتومن، خیلی آدم نفهمیه. همچین منت می ذاره سر آدم انگار داره از پول باباش خیرات می ده. انگار نه انگار که از پول نفت ملی داره برای ملت خرج می کنه. قبول دارم که این روش خرج کردنش چندان عاقلانه نیست، ولی به هرحال نباید منتی هم سر آدم باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:45 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 15 سپتامبر 2010

از مزایای کار کردن تو یه شرکت بین المللی (!) چینی، یکی هم اینه که همون یه ذره انگلیسی که بلد بودی یادت می ره. اخیرا متوجه شدم دیگه فعل هام زمان ندارن و همه حال صرف می شن!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:34 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 13 سپتامبر 2010

تو اون دورانی که خیلی حالم بد بود (27 فروردین 83 تا چند ماه بعدش) یه مدت یه دختر خانومی پیدا شده بود که هرشب کلی با من چت می کرد (یادم نیست اصلا منو از کجا پیدا کرده بود، کلا خاطراتم از اون دوران خیلی کمه، انگار یه مه غلیط همه جا رو گرفته باشه). کلا تا جایی که یادمه زیاد جدی نمی گرفتمش و همش پیش خودم می گفتم این دیگه چه علافیه که اینقدر با یه آدم رو اعصابی مثل من چت می کنه. گذشت و گذشت تا یه شب که من داشتم خیلی از زمین و زمان غرغر می کردم پیشنهاد داد که همدیگه رو ببینیم. البته این پیشنهاد هم بلافاصله مطابق انتظار رد شد. بعد کم کم دیگه صحبت نکردیم و کلا رابطه قطع شد. بیشتر از چهار سال بعدش خیلی اتفاقی فهمیدم که با فاصله زمانی کمی از اون دوران، خودکشی کرده.
از اون به بعد این موضوع شده یکی از حیرت های بزرگ زندگیم. اصولا ممکن بود اوضاع جور دیگه ای پیش بره و شرایط جور دیگه ای باشه؟ نقش من تو همه این اتفاقات چقدر بوده؟

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:52 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 10 سپتامبر 2010

این اولین پستیه که اینور هست و اونور نیست. احساس خیانت به یه دوست نه ساله دارم.

[16 نظر] اينو آیدین در ساعت 0:21 نوشت.

البته دیدن این پست اینجا یه ذره بی معنیه، ولی از اون بی معنی تر به نظرم این بود که یه چیزی تو آدرس قدیم باشه و تو آدرس جدید نباشه:
بعد از نزدیک نه سال وبلاگ نویسی، به مناسبت 18 شهریور که سالگرد ولادت باسعادت شناسنامه ایم باشه، و بعد از نزدیک یه ماه کشتی گرفتن با بلاگر و هالواسکن و وردپرس بالاخره تونستم بیشتر از سه هزار تا پست و نزدیک چهار هزار تا کامنت رو ظاهرا بی کم و کاست منتقل کنم (اگه چیزی دیدین که درست منتقل نشده بود خبر بدین لطفا) و آدرس جدید رو هوا می کنم (on-air). البته هنوز خیلی کار داره. مهم ترینش هم پوشاندن قالب فعلی به تن وردپرس هست. برای کامل جا افتادن زمان لازم دارم، یه کم صبر کنین. ولی به هر حال از این به بعد به آدرس جدید سر بزنین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 0:19 نوشت.

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002