It’s a matter of who or whom
آمدند، کندند و بردند
دیش های روی بام را می گویم
[
6 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:32 نوشت.
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
همش خواب می بینم که ریاضی2 برداشتم و یه ترم سر کلاس نرفتم. که آخر ترم تازه یادم افتاده که اصلا همچین درسی داشتم. نمی دونم این دیگه چه خوابیه تو این سن و سال.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:32 نوشت.
افتاد تو قندون
اقلا شیش سال بود دکتر بهم گفته بود باید بکشیش، ولی من که اصولا از دندونپزشکی فراری ام از ترس دردسرش زیر بار نمی رفتم. اونقدر موند و موند تا به درد افتاد، تا زد دو تا دندون دیگه رو هم نابود کرد. حالا هم که کشیدمش و گذاشتمش تو جیبم، هم دارم دردش رو می کشم، هم باید ده دفعه برم روی اون یونیت شکنجه بشینم تا دو تا دندون کناریش درست بشن. نمی دونم خب چه کاریه، مثل آدم کارتو همون اول انجام بده دیگه. حالا تو این گیرودار دکتر خودم هم باید بره گردنش رو عمل کنه و سه ماه استراحت کنه که من مجبور بشم برم پیش یه دکتر دیگه.
پ.ن. یکی از حسرت های به شدت محدود من توی زندگی همین دندوناست. کاش می شد یه بار دیگه اینا بریزه و از زیرش دندون جدید در بیاد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:28 نوشت.
اسطوره و اینا
حالا من اصولا با شخصیت علی دایی حال نمی کنم. ولی از این بلایی که دیشب سر استیل آذین اورد خیلی خوشم اومد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:49 نوشت.
ارتقا
حالا یکی توضیح بده ببینیم چه جوریه که قذافی سی ساله که سرهنگ مونده و تیمسار نشده؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:06 نوشت.
موسیقی
آپدیتیدیمش
Malagueña Salerosa
Chingon
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:07 نوشت.
…
تلخه اون لحظه ای که به این نتیجه می رسی که اگه همینجوری پیش بره تو مملکت خودت آینده ای نداری. که باید مثل حلزون زندگیتو بذاری روی کولت و راه بیفتی بری جایی که مردمش نه زبونت رو می فهمن و نه دغدغه هات رو. نامه های پذیرش که یکی یکی می رسن، برعکس همه که فکر می کنن باید خوشحال باشی، دلت می گیره. سردرگم تر می شی. اصلا مگه می شه نزدیک سی سال زندگی رو تو دوتا چمدون چپوند و این ور اون ور کشید؟
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:11 نوشت.
Strange days have found us…
باز خواب گروهی رو دیدم که از اول راهنمایی تا آخر پیش دانشگاهی همکلاسی بودیم و با هم بزرگ شدیم. معمولا وقتی خواب کل گروه رو می بینم، مشغول یه جور بازی دسته جمعی هستیم، شادیم و بیخیال. کلا تو فضایی می گذره که شاید امن ترین فضای خواب ها من باشه. حیف که تو واقعیت دیگه هیچ وقت نمی شه اون گروه یه جا جمع بشن. گروهی که قبل از 24 سالگی دونفرشون مرده بودن و الآن قبل از سی سالگی تو تمام دنیا پخش شدن. یهودی های سرگردان.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 9:48 نوشت.
کدوم نادر، کدوم سیمین؟
بعد از کلی دست از پا درازتر برگشتن و علاف شدن، بالاخره بلیت “جدایی نادر از سیمین” گیرمون اومد و دیدیمش. اونقدری هم که درباره اش سروصدا کردن خوب نبود. از نظر تکنیک فیلم خیلی خوب بود، ولی از نظر خط داستانی و منطق داستانی، بی ربط و بی منطق بود. کلا من توصیه ام اینه که اگه می خواین مچ گیری های شرلوک هولمزی تو فیلمتون بچپونین، اقلا اندازه دکتر واتسون منطق داشته باشین.
اخطار! اگه فیلم رو ندیدین، شاید دلتون نخواد از اینجا به بعد رو بخونین، چون می خوام درباره داستان فیلم صحبت کنم.
1- اصولا ترمه تو تمام صحنه ای که سیمین داشت سر پول حمل پیانو با کارگرها صحبت می کرد، دنبال سیمین بود و تو تمام صحنه ای هم که نادر با راضیه دعوا می کنه حاضر بود، ولی یه کلمه حرف نزد.
2- حجت از کفاشی اخراج شده بود و طلبش رو نگرفته بود. صاحب کفاشی رو به دادگاه کشیده بود و باز هم چیزی نگرفته بود. چندبار هم به تاکید گفت که چیزی برای از دست دادن نداره. ولی اواخر فیلم وقتی که سیمین می ره سراغش، تو کارگاه کفاشی نشسته و به نظر میاد با صاحب کفاشی رابطه خوبی داره.
3- اصولا یه ساعت قبل از ماجرای دعوای نادر و راضیه، راضیه از مطب دکتر زنان برگشته و طبیعتا دکتر بهش گفته که بچه اش زنده بوده یا مرده. اینکه یهو آخر فیلم و یعد از همه این ماجراها بیاد بگه من شک دارم، خنده داره.
4- اواسط فیلم نادر سراغ دکتر راضیه رو می گیره و ترمه از این نکته استفاده می کنه و به این نتیجه می رسه که نادر صحبت های خانم قهرایی و راضیه رو شنیده. در حالی که خیلی قبل از این، تو اولین جلسه دادگاه، خود حجت و راضیه موضوع اون مکالمه رو جلوی نادر مطرح می کنن و لزومی نداره که نادر قبل از اون خود مکالمه رو شنیده باشه.
5- طلاق؟ اونم بعد از اینکه تکلیف همه شک و تردیدها معلوم شد؟
[
5 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:30 نوشت.
سال نکو
سالی که نکوست از بهارش پیداست. بهار امسال هم که با ما سر ناسازگاری داره. مقدار زیادیش به خارش بینی و عطسه گذشته تا الآن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:38 نوشت.
خارج 2
آب لوله کشی شهر، آشامیدنیه. و نکته جالب اینه که دیگه احتیاجی به یخچال هم نیست، همون آبی که از شیر میاد به اندازه آب یخچال تو تهران خنکه.
همه مردم تو خیابون انگلیسی بلدن و خوب هم بلدن. در واقع برای حرف زدن شاید تا پنجاه سال هم مجبور نشی زبونشون رو یاد بگیری. ولی وقتی پای خوندن میاد وسط بیچاره می شی. محض رضای خدا یه تابلو، یه مغازه، یه رستوران، یه محصول پیدا نمی کنی که روی یه کلمه انگلیسی نوشته باشه.
تو بزرگترین مرکز خریدشون (در واقع می گن بزرگ ترین مرکز خرید اسکاندیناوی) برای دستشویی رفتن باید نزدیک هشتصد تومن پول بدی. شیطونه می گه آدم همون وسط کارش رو بکنه که مجبور بشن برای تمیز کردنش هشت هزار تومن خرج کنن.
رفته بودیم با دوستان بدمینتون بازی کنیم، تو رختکن یه سری از اهالی اینجا داشتن لخت مادرزاد می چرخیدن و یه جوری به ما نگاه می کردن انگار ما عادی نیستیم. تهاجم فرهنگی که می گن همینه دیگه.
تو این سرما که من هزار تا لباس رو هم پوشیدم به زور راه می رم، همیشه آدمایی پیدا می شن که با یه لباس نازک تو خیابون در حال دویدن هستند. خیلی حال دارن به خدا.
حالا تو این اوضاع و احوال یه لنگه دستکشم هم گم شده!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 14:57 نوشت.
خارج!
سومین بیست و چهار ساعت حضورمون تو گوتنبرگ یا گوته بورگ یا به قول خودشون یوتوبوری هم داره تموم می شه. داریم سعی می کنیم هرچی بهتر شهر و مردمش رو بشناسیم. ولی برای منی که با یه ذهنیت دیگه بار اومدم و به یه سیستم دیگه عادت کردم، خیلی چیزا قابل درک نیست. اونقدر همه چیز بر مبنای اعتماد درست شده که اگه پنج نفر تصمیم بگیرن از این اعتماد سواستفاده کنن، کل سیستم از هم می پاشه. در واقع با توجه به اینکه جمعیت دوستان ایرانی اینجا کم نیست، عجیبه که تاحالا نپاشیده.
برای منی که از یه شهر هشت میلیونی اومدم، دومین شهر بزرگ کشوری که کلا نه میلیون جمعیت داره در حد یه روستای بزرگ به نظر میاد و تو اولین برخورد کلا خورد تو ذوقم. ولی از یه طرف وقتی آرامش مردمش رو می بینی و وقتی هیچ وقت عجله نداشتنشون رو می بینی و با حال و روز خودت تو تهران مقایسه می کنی، می بینی اونقدرا هم بد نیست. مخصوصا اگه اینترنت 100mbps هم دم دستت باشه و قوانین کشور به بهشت دانلود تبدیلش کرده باشه.
تو تهران همیشه می تونی جهتت رو از روی کوه های بلند شمال شهر تشخیص بدی، ولی اینجا خیلی راحت می تونی گم بشی. شهر پر از تپه است و هیچ کدوم از خیابونا مستقیم نیست…
حالا به مرور بیشتر می نویسم.
[
5 نظر]
اينو آیدین در ساعت 14:50 نوشت.
حواس پرت حق به جانب
دارم هی کارت تلفن رو می زنم تو سوراخ کارت سوخت بعد هم با یارو کارگر پمپ بنزین دعوا می کنم که چرا دستگاهت خرابه!
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 22:30 نوشت.
Revenge is a dish best served cold
حالا مدام در تقبیح خشونت حرف بزن و از چرخه تولید نفرت بگو. حالا هی بزرگترا بگن هیچ وقت مرگ کسی رو نخواه. بازم بعضی وقتا آنچنان پر از نفرت می شم که احساس می کنم فقط آتیش زدن جنازه طرف که چپه از درخت آویزون شده دلم رو خنک می کنه. پیش میاد دیگه.
پ.ن. به مهدی گفتم چاره اش جز تیزی هاتوری هانزو نیست، ولی می ترسم دیگه از اونم کاری برنیاد.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:03 نوشت.
…
بارالاها اگر در فردای قیامت مرا به دوزخ فرستی، سرّی آشکار کنم که دوزخ از من به هزار ساله راه بگریزد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 22:54 نوشت.
ارزش های نوین
جالبه که بعضی از دولت ها فکر می کنن علت سقوط هیتلر یا صدام این بوده که فقط یه دونه گوبلز یا سعید الصحاف داشتن. بعد می رن سراغ استخدام ده ها و صدها نفر خالی بند. و دروغگویی به عنوان یه ارزش تثبیت می شه. برای نمونه هم فعلا می تونین این قذافی شاهکار رو تماشا کنین.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 22:54 نوشت.
پیشرفت علم!
آقا ما بچه بودیم، یه آتاری داشتیم، این آتاری یه دسته داشت. کلا چهارتا جهت بود و یه دگمه قرمز، خیلی خوش دست و راحت بود. نمی فهمم این بچه های این دوره زمونه چه جوری با جوی استیک پلی استیشن کار می کنن. من که هروقت می گیرم دستم قاطی می کنم از این همه دگمه که هست. یه d-pad داره، دوتا دسته آنالوگ داره، هشت تا دگمه معمولی داره، دوتا ماشه آنالوگ داره، سه تا دگمه دیجیتال داره. من نمی فهمم آخه این همه به چه دردی می خوره. هروقت هم میام بازی کنم نمی دونم باید زل بزنم به جوی استیک که ببینم چی رو دارم فشار می دم، یا صفحه رو نگاه کنم که ببینم چه غلطی دارم می کنم، بعد از پنج دقیقه هم از بس می بازم که بیخیال بازی می شم و یه چند تا فحش هم حواله اش می کنم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:52 نوشت.
منم همین طور
بعضی وقت ها طرف مقابل اونقدر پست و وقیحه که حتی حرف رکیک هم کم میاری براش.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 14:51 نوشت.
تارانتولا
Inglourious Basterds با وجود همه نقدهای مثبتش، به نظر من نسبت به بقیه فیلم های تارانتینو لوس و بی معنیه. اکثر مولفه های همیشگی رو داره، ولی داستان اون کشش مورد انتظار رو نداره. شاید یه دلیلش حجم زیاد زیرنویس ها باشه که باعث می شه فرصت زیادی برای هضم دیالوگ های معمولا فوق العاده نداشته باشی
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:36 نوشت.