تو جلسه عمومی شرکت گفتن داریم سوناهای طبقه سوم رو بازسازی میکنیم ولی فعلا به سونای طبقه دهم کاری نداریم. ظاهرا کار تو ساختمون شرکت مال ما بوده، بقیه مشغول فسق و فجور بودن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:12 نوشت.
بیرون نمیتوان کرد حتی به روزگاران
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:25 نوشت.
اون اسپکتروم آنالایزر هنوز چیزی ازش در نیومده. عوضش دیروز دیدیم یه basestation فایو جی توی ساختمون روشن کردن برای تست. چون کسی بالای سرش نبود افتادیم به جونش و کلا تنظیمش به هم خورد. حالا هم میترسم پول اینم از حقوقم کم کنن، هم ممکنه مغرم پخته باشه از بس جلوش نشستم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:02 نوشت.
این وراث سالینجر واقعا بیعرضه و بیخاصیتن. اصلا ما هیچی، برای خودشون میگم. حالیشون نیست رو معدن پول نشستن، طرف ۴۵ سال نوشته و منتشر نکرده. الآن ده ساله مرده اینا هی میگن حالا چاپ میکنیم نوشتههاشو، اما دریغ از دو خط که چاپ کرده باشن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:16 نوشت.
دیروز با رئیسم جلسه ماهانه دو نفری داشتیم. از برنامه تابستون پرسید، گفتم به خاطر تعطیلی مهدکودک مجبورم مرخصی بگیرم بشینم خونه، با این وضعیت هم که مسافرت نمیشه رفت. بعد حرف رسید به این که دو ساله ایران نرفتم، گفت به نظرم باید بعد از واکسنت چند هفته هم تو پاییز مرخصی بگیری حتما بری. یادم اون زمانی افتادم که تو ایران باید برای سالی دو روز مرخصی کلی منت یه مدیر بیخاصیتو میکشیدم. حالا نکته اینه که هدف آخر هر دوشون کار کشیدن از منه. اما فرقش اینه که دومی نظرش به بردهداریه، اولی میفهمه که بین بهرهوری و ساعت کار، بهرهوری هم میتونه تو خروجی اثر داشته باشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:35 نوشت.
حتی دوتا آهنگ انتخاب کرده بودم، بعد دیدم هر دو رو قبلا گذاشتم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:43 نوشت.
برخورد عموم مردم با کتاب آشپزی و مذهب یه مدله. به یه دلیلی که شاید دقیقا قابل توصیف هم نباشه، یه کتاب انتخاب میکنن و به نظرشون اون بهترینه. اما کمتر کسی هست که به تمام دستوراتشون عمل کنه. مجموعه دستورا رو نگاه میکنن، اونایی که دوست دارن اجرا میکنن و اونایی که دوست ندارن میذارن کنار. بازم هر جا میرسن برای کتاب منتخبشون تبلیغ میکنن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:42 نوشت.
پریشب که یهو تب و لرز و سرفه اومد سراغم، فکر کردم این دیگه کروناس. بعد تو اون وضعیت گیجی و بدخوابی داشتم تا صبح تو ذهنم به پیغامای خداحافظیم فکر میکردم. صبحش که دیگه تب نداشتم، دیدم اگه حس نوشتنش بود میشد سه تا کتاب فهیمه رحیمی ازشون درآورد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:14 نوشت.
طرف (پسر) رو بیست سال پیش میشناختی و یه طیفی از احساسات مختلف هم نسبت بهش داشتی. یه جایی تو عبور زمان این سالها گمش کردی و برات سوال بوده که اگه بازم ببینیش چه عکسالعملی نشون میدی. توی اینستاگرام پیداش میکنی و میبینی اصلا اگه تو خیابون ببینیش نمیشناسیش. احتمالا اونم تو رو نمیشناسه و از کنار هم رد میشین. یه جوری که انگار همه چیزایی که تو ذهنت بوده مال یه زندگی دیگه بوده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:57 نوشت.
هشت سال منتظر شدیم تا خانوم منتل جلد سوم داستان کرامول رو بنویسه. حالا که اومده، بزرگترین مانع خوندنش خودشه. ۹۰۰ صفحه آخه لامصب؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:15 نوشت.
یه سرگرمی قدیمیم دستکاری شعر آهنگای معروفه. تعریف از خود نباشه، خیلی هم خوب از آب در میان. فقط حیف که معمولا قابل ثبت و انتشار نیستن و بعد از یه مدت خودم یادم میره چی بوده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:29 نوشت.
دفتر خاطرات ریدل یکی از بهترین اختراعات رولینگه. هم دفتر خاطراته، هم وسیله ارتباط دوطرفهاس، هم یه بخشی از روح نویسنده توش مونده. بودنش زنده نگهش میداره و نابود شدنش باعث میرا شدنش میشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:06 نوشت.
“We tend to forget that Icarus was also warned not to fly too low, because seawater would ruin the lift in his wings. Flying too low is even more dangerous than flying too high, because it feels deceptively safe.”
Seth Godin – The Icarus Deception
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:20 نوشت.
من دیگه تو سنیام که باید هفتاد میلیون دلار پول تو حسابم باشه. سر مبلغ دقیقش حساس نیستم، با شصت و هشت تا هم میتونم کنار بیام. هماهنگیهای لازم هم انجام شده، به محض واریز مبلغ استعفا میدم. اما از اونجایی که همیشه یه جای کار باید بلنگه، خبری از پولا نیست.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:19 نوشت.
تو دوران دکترا، حل تمرین الکترومغناطیس بچههای لیسانس بودم*.سال آخر که بودم، یکی از شاگردا اومد تو دپارتمان خودمون دانشجوی دکترا شد. منم که جوگیر، الکی به خودم گرفته بودم که ببین منم بالاخره روی علاقه این بچه به این موضوع و نفس کسب علم یه تاثیری داشتم و چقدر من مفیدم و این حرفا. حالا چند وقت پیش شنیدم پسرهٔ بیخاصیت رفته انصراف داده. باقیات صالحاتم دود شد رفت هوا.
* خوانندهٔ با درایت این سطور اینجا میپرسه: «الکترومغناطیس؟ تو همونی نبودی که دو بار گرفتی، متوسط نمرهات ۱۰ نشد؟». نویسندهٔ با ذکاوت این سطور هم جواب میده: «بعله. از عجایب روزگار این که خودم بودم. کتاب هم اتفاقا همون چنگ خودمون بود. یه چندتا فصل هم بیشتر از اونی که ما میخوندیم تو سیلابس داشتن.»
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:35 نوشت.
سخن بزرگان
این دامبول و دیمبول بابا ول کن ما نیست
تو خون و رگه باباکرم از ما جدا نیست
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:51 نوشت.