امروز صبح بیدار شده میگه: «تصمیم گرفتم بزرگ شدم نویسنده بشم».
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:24 نوشت.
بله عزیزان. کهولت سن اینجوریه که یه روز صبح بیدار میشی میبینی یه ماهیچهای که تا دیروز کار میکرد دیگه جواب نمیده. بعد میری پیش فیزیوتراپ، یه ورزشی بهت میده که بقیه ماهیچهها هم از کار میافتن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:49 نوشت.
رسیدم به اونجایی که ۱۲۷ میخونه «بیزارم از همتون، بیزارم از همتون…»
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:17 نوشت.
چندهزار کیلومتر دورتر نشستم و با صدای هر موتوری که از خیابون رد میشه یا حتی با صدای ماشین ظرفشویی، نگران حملهٔ جدید از جام میپرم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:48 نوشت.
از وقتی شکر ریحتن تو چایی رو قطع کردم، احساس میکنم نصف خوشی روزمرهام پریده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:29 نوشت.
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود، ولیک به خون جگر شود
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:20 نوشت.
دلتنگیهای آدمی را
دلتنگیهای آدمی را
دلتنگیهای آدمی را
دلتنگیهای آدمی…
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 14:37 نوشت.
اول خواب دیدم یه جای پرت چند نفر افتادن دنبالم که خفتم کنن و راه فراری ندارم. از خواب پریدم و به زور دوباره خوابیدم. این سری افتادم تو چاه آسانسور. دوباره از خواب پریدم. سری آخر یه جایی مثل سلف دانشگاه بودم که ساختمون آتیش گرفت و همه فرار میکردن. همه جا میسوخت و زیر دست و پا مونده بودم و نمیتونستم تکون بخورم. شانس آوردم صبح شد و ساعت زنگ زد وگرنه معلوم نیست بعدی چی بود.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:16 نوشت.
یادم نیست کی بود که تو معرفی خودش نوشته بود «در همه کارها ناتمام». حالا من باید بگم «در همه کارها متوسط». هیچ چیز نیست که توش خوب باشم، همش متوسط، متوسطالحال، متوسطالمال، متوسطالبال. این اون وضعی نیست که تو هجده سالگی برای این دوران خودم تصور میکردم. توی اوج امید (بخون توهم) بودم و فکر میکردم همه چیز ممکنه و قراره توی یک یا چند زمینه سرآمد معاصرین و چه بسا اعصار باشم. قرار نبود میانسال میانمایه باشم. حتی همین وضع فعلی هم احتمالا توهم این سن و سال باشه. بیست سال دیگه اگه زنده باشم، میام همینجا درباره امید به متوسط بودن و واقعیت دون بودن مینویسم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:11 نوشت.
نشسته بود لب دیوارهٔ کوتاه باغچهاش. گفت به بچهها بگو شب بمونن، پریوش تنهاس. همون سیستم همیشگی. هیچ وقت خودش حرفشو نزنه، همیشه یکی واسطه باشه براش. ولی آخه قربون شکلت، پریوش کجا بود؟ چند ساله که هیچکدومتون نیستین؟ چند هزار سال؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:26 نوشت.
صبح دوش گرفتم، لباس پوشیدم، پیاده رفتم سر کار. وقتی رسیدم شرکت لباسم خونی بود، اون قدر که از سه لایه لباس رد شده بود. اما هرچی روی تنم گشتم هیچ زخمی پیدا نکردم، بگو حتی یه دونه جوش که ترکیده باشه هم نبود. قشنگ عجیبتر از علم شده اوضاع.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:06 نوشت.
بهش میگم بیخودی گریه نکن، این چیزی نیست که بخوای براش ناراحت باشی. میگه تو نمیتونی تصمیم بگیری که من چه حسی داشته باشم!
یا اون دفعه داشتیم کنار رودخونه راه میرفتیم و از چیزایی که روی آب پیدا میشه میگفت. براش تعریف کردم که یه بار تو رودخونه دربند یه نوشابه دستنخورده پیدا کردیم و خوردیم. میگه تو نمیدونی آدم هرچی پیدا میکنه نباید بخوره؟ مگه دوپونت و دوپونطی؟!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:28 نوشت.
جای خالی آدما هیچوقت پر نمیشه و قرار هم نیست پر بشه، فقط بهش عادت میکنیم. به حضور اون حفره سیاه بزرگ ترسناک که قرار نیست جایی بره. یه مدت وجودشو باور نمیکنیم، یه مدت وجودشو انکار میکنیم، یه مدت دست و پا میزنیم که از کنارش رد نشیم که چشممون بهش نیفته، آخر سر هم یه روز میرسه که قبول میکنیم که اونجاست و مطلقاً کاری از ما ساخته نیست. قبول میکنیم که خاطرات ما مثل یه برکهٔ قشنگ و آروم ته اون حفره است که ماهیها توش شنا میکنن و دورش گلهای قشنگی رشد کرده. و حد اختیار و هنر ما، بالانس لبهٔ حفره است: آرامش گرفتن از تماشای برکه بدون سقوط به ته حفره و هر بار بیشتر گردن کشیدن و تماشای بخش بزرگتری از منظرهٔ اون پایین. و البته که حفرهها زیادن و هر کدوم کیفیت برکه و سختی بالانس متفاوتی با بقیه داره…
Needed elsewhere
To remind us of the shortness of our time
Tears laid for them
Tears of love, tears of fear
Bury my dreams, dig up my sorrows
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:08 نوشت.
بارها به خودم میگم کاش لال بشی اینقدر هرچی به ذهنت رسید، سریع نگی. حالا خوبه آدم پرحرفی نیستم.
پ.ن. همیشه میگفت حرف رو اول هفت بار تو دهنت قرقره کن بعد بگو. نه خودش بهش عمل میکرد، نه من یاد گرفتم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:53 نوشت.
Some are born to sweet delight
some are born to sweet delight
some are born to endless night
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:08 نوشت.
باورنکردنیه که این همه مصیبت سر یه نفر بیاد، اما مصیبت راه خودشو پیدا میکنه…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:07 نوشت.