اون دختر و پسره دو روزه نیومدن تو بالکن. بلایی سرشون نیومده باشه؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:01 نوشت.
خرسه داشت برای خودش زیر آفتاب آبتنی میکرد، یه خرس دیگه اومد یه کم با ایما و اشاره باهاش صحبت کرد، یه کم صورتاشونو مالیدن به همدیگه، بعد دوتایی رفتن پشت درختا. انگار نه انگار که مردم جمع شدن که خرس تماشا کنن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:58 نوشت.
از وسط بارونای شهر خودمون راه افتادیم اومدیم بلکه یه هوایی عوض کنیم. از همون روز اول اونجا شده سی درجه و آفتاب و شنا تو دریاچه، اینجا یه سره بارون میاد و نصف اروپا سیل و آبگرفتگی شده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 22:59 نوشت.
متوجه شدم موقع آشپزی از غذا نمیچشم. همینجوری هر کاری که به نظرم برسه میکنم و هیچ فرصتی برای اصلاح به خودم نمیدم. فقط وقتی میفهمم چیکار کردم که غذا سر میز باشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:49 نوشت.
اولین سفر بعد از یک سال و نیم خونهنشینی فردا شروع میشه. بریم ببینیم دنیا چقدر فرق کرده. این هفته اینترنت به وفور هست، اما معلوم نیست چقدر فرصت حرف زدن باشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:55 نوشت.
یه روز گفت دیگه وقتشه دوستپسر داشته باشم، دو هفته بعدش دوستپسر مربوطه پیدا شده بود. چند وقت پیش هم عروسیشون بود. همینقدر عملگرا.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:51 نوشت.
یه بارم دو سال پیش رو این مساله گیر کرده بودم و کلی باهاش کلنجار رفتم تا حل شد. الآن نه یادداشتای اون موقع رو پیدا میکنم نه کدشو. نصف روز هم بیشتر وقت ندارم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:10 نوشت.
میگن روز سیزده به در رفته بودن بند که یه زنی میاد دستشو میگیره که فالشو بگیره و تو نگاه اول میگه اوه چه عمر کوتاهی داری. با اون یکی دستش از جیبش تخمه درمیاره و میشکنه و با خنده میگه خب دیگه چی؟ تو اردیبهشت حالش بد میشه و تا دکترا بخوان بفهمن که سرطان بدون علامتش تا کجا رسیده، اواخر تیر مرده بوده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:49 نوشت.

خب این اگه استیگماتا نیست پس چیه؟
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 21:44 نوشت.
تو مملکت خودشون دوستپسر داشته و اولی که اومده اینجا لانگ دیستنس بودن. شیش ماه بعد با یکی آشنا شده و با قبلی به هم زده، رفتن تو یه خونه و نسبتا سریع هم بچهدار شدن. یه بار که داشت این داستانا رو تعریف میکرد گفت اومدم اینجا love of my life رو پیدا کردم. الآن دو ساله که یه عکس دونفری تو اینستاگرام یا فیسبوکشون نیست.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:36 نوشت.
اومدن شیشهها رو تمیز کردن. آدم احساس میکنه وسط کوچه نشسته. این چه وضعشه؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:22 نوشت.
شب عروسیشون همونجا جلوی مهمونا دعواشون شد و یه کم طول کشید که راضی بشن برن سراغ مراسم کیک. میز بغلی ما یه سری از دوستاشون نشسته بودن که داشتن بحث میکردن عمر این ازدواج به یک سال میرسه یا نه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:41 نوشت.
از روز اولی که اومدم رو وردپرس میخواستم یه کاری کنم که پستای هر روز دستهبندی بشن و بالای هر پست جدا جدا تاریخ نخوره. تو بلاگر خیلی ساده و دم دستی بود، اما اینجا یه کم بدقلق بود. به هرحال بالاخره درست شد. عددای آرشیو هم فارسی نبودن که راحتترین راهی که براش پیدا کردم دست بردن تو سورس کد وردپرس بود. حالا باید ببینم بعد از آپدیت اتوماتیک برمیگرده یا همین که هست میمونه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:36 نوشت.
زن و شوهر دعواشون شده بوده. پدرزن چماق برداشته کوبیده پشت داماد، جوری که مجبور شد کمرشو عمل کنه. بعدا البته آشتی کردن و بچهدار هم شدن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:33 نوشت.
ولی اولین درآمدم بیرون از خونه، دویست تومن بود که سال ۷۳ بابت داستانی که چاپ هم نشد گرفتم. کلا اولین و آخرین باری بود که بابت نوشتن کسی بهم پول داد. اونم ظرف دو سه روز همش تبدیل شد به مقدار زیادی یخمک و احتمالا یه توپ دولایه برای تیم نسیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:06 نوشت.
معلوم نیست چرا اخیرا اینقدر همسایههامون عوض شدن. یه دختر و پسر بیست و یکی دو ساله دو ماهه که اومدن. تمام مدت نشستن رو بالکن، هوا میخورن و برای خودشون غذا میذارن رو منقل. جدی کنجکاوم بدونم منبع درآمدشون چیه که تو این سن با این سبک زندگی تونستن خونه هم بخرن. از اون طرف یه همسایه چینی هنوز چهار روز نیست که اومده، تمام راهپله بوی آشپزخونه هواوی گرفته که روزی ۵ نفر کشته میداد. لامصبا در واحدشون رو باز میذارن که همه مستفیض بشیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:07 نوشت.
مثلا شاید بشه گفت من تو “کارگاه” خیاطی بزرگ شدم. مادربزرگم بعد از بازنشستگی خیاطی میکرد. مشتریها پارچه میآوردن و از توی بوردا مدل انتخاب میکردن و قبل از آماده شدن لباس برای پرو میومدن و سایر مراسم. یه اتاق خونهاش شده بود اتاق پرو و برش، یکی هم اتاق خیاطی. تو اتاق خیاطی هم پنج روز هفته نصف روز خودش و مامانم و یه خانم دیگه از همسایهها کار میکردن. منم وقتی خونه بودم همون دور و بر زیر دست و پا بازی میکردم و بسته به سنم تو کارای ساده کمک میکردم. آخر وقت خرده نخ از روی موکت جمع میکردم، آب اتو رو پر میکردم، الگوها رو از روی خط قیچی میکردم، کوک شل میشکافتم، با اتو لایه میچسبوندم. مثل اینایی که از بچگی میرن دم مغازه و شاگردی میکنن تا یواش یواش یاد بگیرن، با این فرق که من تو همون سطح موندم و بیشتر یاد نگرفتم. این وسط، منگنه کردن دگمه که گاهی لازم میشد انحصاراً با من بود و بابتش مزد هم میگرفتم. در واقع اولین درآمدم بود. شاهدان عینی میگن خیلی هم قیاقه جدی میگرفتم موقع کار. اونقدر که هنوز پسرخالهام بابتش سربهسرم میذاره.
پ.ن. تو اون خونه همیشه صدای چرخخیاطی میشنیدم، حتی وقتی کاملا تنها بودم.
پ.ن.۲ چهارم پنجم دبستان تحت تاثیر قصههای مجید احساس طبع شعر بهم دست داده بود. شعر میگفتم و میرفتم تو اتاق براشون میخوندم. خوشبختانه با درایت مادربزرگم و انتقادات دندونشکنش همون اول طبع شعرم کور شد و اون دوران ادامه پیدا نکرد. هرچند که دفترش به عنوان آینه دق موند.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:53 نوشت.
نوشته بود: «اگه تو زندگیم به چیزی رسیدم معنیش این نیست که هنر ویژهای داشتم، فقط تو موقعیتی که برام فراهم شد گند نزدم». خب خیلی دقیقه و معمولا فراموش میشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 22:17 نوشت.
واقعا چرا در قفس هیچ کسی بورخس نیست؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:12 نوشت.