اومدم بنویسم: «رسیدم به اونجایی که ۱۲۷ میخونه بیزارم از همتون، بیزارم از همتون…» دیدم شیش ماه پیش عین همینو نوشتم. پیرمردْ تکراری و دنیا تکراری.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:55 نوشت.
موهام بلند شده و سلمونی لازم دارم. اما آرایشگرم ایرانیه و اصلا توان ذهنی صحبت باهاش دربارهٔ این اوضاع رو ندارم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:02 نوشت.
خواب دیدم که دارم باهاش تلفنی صحبت میکنم. یعنی جدی جدی خواب شنیدن صدای عزیزامون رو میبینیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:43 نوشت.
سی سال پیش یه همکلاسی داشتیم که فوتبالش خوب بود و ضرب شوتهاش زبانزد. یه زنگ تفریح که داشتیم تو حیاط مدرسه بازی میکردیم، دروازهبان تیم حریف که پریده بود تا شوت اون همکلاسی رو بگیره، افتاد روی آجری که جای تیر دروازه کاشته بودیم و دندونش شکست. بعد از اون ماجرا، گفت دیگه فوتبال بازی نمیکنم و حداقل تا وقتی توی یه مدرسه بودیم بازی نکرد. این روزا برام سواله که چی شد که اون پسر آروم سربهزیر که بابت یه اتفاق غیرعمدی حاضر بود اون طور به خودش سختی بده، تبدیل شد به این آدمی که الآن هست. که به عنوان مثال موفق دخالت آمریکا توی یه کشور دیگه، از لیبی اسم میبره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 22:40 نوشت.
کمربندا رو ببندیم. به نظر آشوب (chaos) داره شروع میشه و معلوم نیست بعدش چی در انتظارمونه، یا اصلا هستیم که بعدشو ببینیم یا نه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:16 نوشت.
نصفی از شب به جای خواب به این فکر گذشت که «اون که میخواست کمکم کنه، چرا اونقدر با قطعیت دستشو رد کردم؟» و این که آیا این الگوی رفتاری من با همه بوده یا برای اون آدم توی اون زمان و مکان یهو خودشو نشون داده؟ نصف دیگه شب به جلو و عقب کردن ذهنی کلمات همین متن. اسیر کلمهها.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:32 نوشت.